Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

یادمه بچه مدرسه ای که بودیم این موقع سال هر چی به بیست و دو بهمن نزدیک می شدیم ذوق و شوقمون بیشتر میشد،با چه شوقی تمام در و دیوار کلاس رو کاغذ رنگی میزدیم که کلاسمون از بقیه قشنگتر بشه،با چه عشقی از ته دل فریاد می زدیم دیو چو بیرون رود فرشته در آید…..چه کودکانه!
بابام با چه افتخاری تعریف میکرد وقتی با مردم ریختیم فرمانداری رو اشغال کردیم از دیوار اتاق مهمات بالا رفتم یه تفنگ ازونجا برداشتم و باش یه سربازو تهدید کردم و بعدها هم تحویل دولت دادم و مامانم میگفت منم اون روز بچه بودم و با خونوادم اونجا بودیم و چقدر اون جوونو که از دیوار بالا رفته تشویق کردیم و اون موقع من برق اشتیاقو تو چشماشون می دیدم!!!
.
.
حالا این روزا بابای من و همه ی باباهای شجاع سرزمینم که روزی با عشق ،تمام انرژی جوونیشونو تو این انقلاب ریختن مغموم و افسرده یه گوشه میشینن و نه تنها ازاون هیجان و برق چشمها خبری نیست بلکه فقط گاهی میگن اشتباه کردیم……خیلی اشتباه کردیم….
.
.
این روزا بهمن خاک گرفته…بازم انگار همه منتظرن و با خودشون زمزمه میکنن دیو چو بیرون رود…اما ایندفعه با یه دیو طرف نیستیم با هزار دیوهزار سر طرفیم!نسلی که اون موقع انقلاب کردن حالا شکسته و خسته ان ،ما موندیم و این همه دیو،ما موندیم که یه نسل سوخته باشیم، که تو یاد و خاطره تاریخ ثبت کنیم اینهمه مظلومیت رو…به خدا حسین هم الان داره برا مظلومیت ما اشک میریزه…
ما موندیم که فقط موهامونو ژل بزنیم سیخ سیخ کنیم رپ گوش بدیم بلوتوث بازی کنیم ودنبال یه مواد فروش با انصاف باشیم!ما موندیم که روزا تو کوچه ها فال رو دونه ای هزار تومن بفروشیم وشبها از ترس مرگ تو کارتونا بخوابیم وبه شکم گنده ها گل بفروشیم!
موندیم که دخترامونو با غیرت تمام بفروشیم به عیش شیخ نشینای دبی،موندیم که به جرم روزه خواری تو ملاء عام شلاق بخوریم موندیم که از پس حلقه های دود و خماری و نعشگی گاهی هم به آزادی فکر کنیم…
موندیم که صدای زجه های فقر از در و دیوار شهر تا مغز استخونمونو بسوزونه هنوز نگاه معصوم کودک آدامس فروش که از سرما قرمز شده بود جلوی چشمامه ،موندیم که روزی صد تا روزنامه کاریابی رو زیر و رو کنیم و گاهی هم نیم نگاهی به تیتر قیمتای نفت و دلار بندازیم و افتخار کنیم که ایران عزیزمون از بزرگترین ذخایر نفت جهانه!

وای خدای من …ما صبورترین نسل تاریخیم…ما جاودانه میشیم ، مگه انیشتین و هیتلر و استالین و ادیسون تو تاریخ نموندن؟ما هم یه جور می مونیم به نام نسل سوخته!
حالا بیست و دو بهمن شده سالروز تداعی بزرگترین حماقت نسل گذشته…پدر مادرای ما؟ اما اونا که با عشق و امید به آینده ما، رفتن جنگیدن و در راه این انقلاب خون دادن چرا حالا هر روز دارن ذره ذره جون کندن این آینده رو با چشماشون میبینن؟؟..
نه..
گناهکار واقعی اون کسایی هستن که این انقلاب و این سرزمین و این ملتو عین خودشون به لجن و کثافت کشیدن…..
cartoon-borisiav-stankovic1

عادل فردوسی پور در جمله آخر برنامه امشب نود «حرف آخر» را زد. وی گفت:
« اگر بشود در روی این صندلی از حق و حقانیت دفاع کرد هفته آینده در خدمت تان خواهیم بود.»

من فکر میکنم خود این جمله مفهوم رو میرسونه “اگر بشود از حق دفاع کرد…”
مگه تو ایران عزیز ما مهد دموکراسی جهان!!!!!!با اینهمه خفقان با اینهمه رابطه بازی میشه حرف حق هم زد؟وقتی مخابرات خیلی راحت خط رو بلوک میکنه وقتی با یه حرکت میتونن شخصیت هزاران هزار نفر رو زیر سوال ببرن…حرف حق؟؟؟؟؟
فرزاد حسنی یه بار حرف حق زد گفت بابا چرا بسیجی 18 ساله میاد به آدم 35 ساله به خاطر اینکه از رنگ لباسش خوشش نمیاد گیر میده؟ممنوع التصویر شد، ما هم دلمون خوشه ها!!!!!!
من از همون روز دوشنبه مطمئن بودم اس ام اس ها بلوک میشن حالا فرضا” هم به دستشون میرسید فکر میکنید به اندازه ارزنی براشون 5 میلیون اس ام اس مهم بود؟؟؟؟
باید بریم خدا رو شکر کنیم اینا هنوز نتونستن حق نفس کشیدنمونو بگیرن!!!!!

سلام گرم و صمیمی به همه برو بچ وبلاگستون و رفقا :-) خوبید؟ :-)
از اونجایی که خودم به داستانهای کوتاه خیلی علاقه دارم چند تایی براتون انتخاب کردم اما چون نمیخواستم وبلاگم شبیه کتاب قصه کودکان!بشه اونا رو همه رو تو یه پست براتون میذارم امیدوارم با خوندنشون لذت ببرید…

داستان 1:عاقبت دروغ
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»…..استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند….آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند…..سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»….!!!!

داستان 2:سگ باهوش
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود” لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین” . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

داستان3:ملانصرالدین
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌كرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سكه به او نشان می‌دادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده‌ام.
((اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند))

داستان 4:عشق و زیبایی
مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود
زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید
آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت
بله، شما چه عقیده ای دارید؟
من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت
همسر تو گوژپشت خواهد بود
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم
اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.

داستان 5:حکایت
چند روز پيش، خانم يوليا واسيلی يونا، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واواسيلی يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم… لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد… خوب… قرارمان با شما ماهي ۳۰ روبل…
ــ نخير ۴۰روبل… !
ــ نه، قرارمان ۳۰روبل بود… من يادداشت كرده ام… به مربي هاي بچه ها هميشه ۳۰ روبل مي دادم… خوب… دو ماه كار كرده ايد…
ــ دو ماه و پنج روز…
ــ درست دو ماه… من يادداشت كرده ام… بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶۰ روبل… كسر ميشود ۹ روز بابت تعطيلات يكشنبه… شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نمي كرديد… جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد… و سه روز تعطيلات عيد…
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما… اما لام تا كام نگفت!…
ــ بله، ۳ روز هم تعطيلات عيد… به عبارتي كسر ميشود ۱۲ روز… ۴ روزهم كه كوليا ناخوش و بستري بود… كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد… ۳ روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد… ۱۲ و۷ ميشود ۱۹ روز… ۶۰ منهای ۱۹، باقي ميماند ۴۱روبل… هوم… درست است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما… لام تا كام نگفت!…
ــ در ضمن، شب سال نو، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد… پس كسر ميشود ۲ روبل ديگر بابت فنجان… البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما… بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك وجب، چه صد وجب… گذشته از اينها، روزي به علت عدم مراقبت شما، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد… اينهم 10 روبل ديگر… و باز به علت بي توجهي شما، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد… شما بايد مراقب همه چيز باشيد، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم… كسر ميشود ۵ روبل ديگر… دهم ژانويه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم…
به نجوا گفت:
ــ من كه از شما پولي نگرفته ام… !
ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
ــ بسيار خوب… باشد.
ــ ۴۱ منهاي ۲۷ باقي مي ماند ۱۴…
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد… قطره هاي درشت عرق، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم… فقط همين… پول ديگري نگرفته ام…
ــ راست مي گوييد ؟… مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم… پس ۱۴منهاي ۳ ميشود ۱۱… بفرماييد اينهم ۱۱ روبل طلبتان! اين۳ روبل، اينهم دو اسكناس ۳ روبلي ديگر… و اينهم دو اسكناس ۱ روبلي… جمعاً ۱۱ روبل… بفرماييد!
و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول…
ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين، هر جا كار كردم، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد، تا حالا با شما شوخي ميكردم، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم… هشتاد روبل طلبتان را ميدهم… همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره، ممكن است! »
بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي، تشكر كرد و از در بيرون رفت… به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما، قوي بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است!

داستان 6:آرامش
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.”

داستان 7:پیرزن
هيچ وکيلی نبايستی از مادر بزرگ اهل می سی سی پی بپرسد مگر برای پاسخ آماده باشد. دريک دادگستری در يک شهر کوچک جنوبی دادستان اولين شاهد خود را به جايگاه خواند که مادر بزرگ و پيرزنی سالخورده بود. او به جايگاه نزديک شد و پرسيد: «خانم جونز، شما مرا می شناسيد؟»
پير زن جواب داد: «چرا، آری، من شما را می شناسم، آقای ويليامز، من شما را از زمانی که پسر بچه بيش نبوديد می شناسم، رک و پوست کنده بگويم، شما يک دردسر بزرگ و باعث خجالت من بوده ايد. شما دروغ می گوئيد، تقلب می کنيد به زنتان خيانت می کنيد و مردم را دست می اندازيد، پشت سر آنها حرف می زنيد. شما فکر می کنيد که آدم مهمی هستيد درحاليکه مغز نداريد تا فکر کنيد که هرگز به اندازه دو ورق پاره هم ارزش نخواهيد داشت؛ آری شما را می شناسم»
وکيل که شگفت زده شده بود نميدانست چکار بکند و با انگشت به آنسوی اتاق اشاره کرد و پرسيد «خانم جونز شما وکيل مدافع را می شناسيد؟»
بازهم پيرزند پاسخ داد «چرا، آری می شناسم. آقای برادلی را از وقتی جوانی بيش نبود می شناسم. او تنبلی است با سرسختی ها ی خودش، ازجمله مشکل الکلی بودن هم دارد. او حتا قادر نيست يک روابط دوستانه برقرار کند و وکالت او از بدترين ها در اين ايالت است. احتياج به گفتن ندارد که او هم سه بار به زنش خيانت کرده است. يکی ای زنها همسر شما بوده است. آری او را می شناسم.»
وکيل مدافع به حال مرگ افتاد.
قاضی دادگاه هردو رايزن دادگستری را به ميز دادگاه فرا خواند و با صدائی بسيار آهسته گفت:
«اگر هريک از شما احمق ها از او در مورد من بپرسيد هردو شما را به صندلی الکتريکی محکوم به مرگ ميکنم»

داستان 8:مارمولک عاشق
اين يك داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولكي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حركت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد، پس تصوركنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم.

داستان 9:بهشت
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد…در چشم هايشان نگاه مي كند…به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند…هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي… خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

داستان10:یک زوج
يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اوووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند واجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد!!!!

lllllllllllllسلام خوبید بر و بچ؟
خیلی خیلی شاکیم از دست این وردپرس بدجنس بی معرفت پست فطرت!
اصلا” با من سر ناسازگاری داره اون از اون اولا که تازه وبلاگمو باز کرده بودم و نمیتونستم وارد داشبوردم بشم تا با هزار بدبختی فهمیدم با فیلتر شکن میشه وارد شد گفتیم عیبی نداره راضیم به رضای مدیرای وردپرس!اینم از الان که یک هفته است نمیتونم بازم وارد بشم اصلا” بین اینهمه وبلاگ چرا وبلاگ من باید انقدر ادا اصول سرم دربیاره؟؟؟
اگه بدونید واسه جواب دادن به هر کدوم از کامنتا چه بدبختی ای کشیدم!!
خلاصه اینو گفتم اگه یهو دیدید هم خودمو هم آدم برفیمو دار زدم بی دلیل نبوده!!
الفاتحه مع الصلوات…

پ.ن 1 : تو این یه هفته چون نمی تونستم وارد وبلاگ خودم بشم فرصت کافی داشتم به تک تک وبلاگا همتون سر زدم مطالبو با دقت خوندم اما کامنت هم نمیتونستم بذارم مثل روح نامرئی اومدم سراغتون!!!! :-)

پ.ن 2: از همه دوستای گلم،سروش،امین هاشمی،پرستو،مرتضی،میلاد،الهام،پدرام و مایسا که تو پست قبلیم (گاو ماما می کرد…..)کامنت گذاشتن و من نتونستم جواب بدم عذر خواهی میکنم ببینید تا چه حد دلخور بودم که تصمیم به خود کشی گرفتم!!:-)

پ.ن 3:به نظر من یه جواب کوچولو به کامنت یه جور احترام به کسیه که وقت گذاشته و مطلب تورو خونده به همین خاطر پسنوشت بالایی معدوم اعلام میشود چون به همه کامنتا جواب دادم :-)

پ.ن 4:انگار مشکلم حل شده با وردپرس یکی بیاد این طناب دارو از گردن من باز کنه میخوام بیام پایین از رو چوبه!!!

شاید داستان زیر برای بعضی از شما تکراری باشه اما من هیچوقت از خوندن این نوشته خسته نمیشم ،نمیدونم، شاید به این خاطره که برای یه لحظه میریم به دنیای کودکی دنیایی که انقدر پاک بود که الان همه ما آرزو داریم فقط برای چند لحظه برگردیم به اون دوران تا خودمونو پیدا کنیم…
من خودمو یه دونه برادرم سیاوشو تو اون دوران گم کردم و حالا فهمیدم که خیلی دیره….شاید الان بیشتر از هر دورانی آرزوشو میکنم…
sk04831
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.
كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد..
پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد…
او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد ….

به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد..

12
ریزعلی خواجوی معروف به دهقان فداکار گفت: پس از توقف قطاری تهران – تبریز با 800 مسافر پرسنل قطار به حد مرگ مرا کتک زدند چون فکر می کردند قصد راهزنی و مزاحمت دارم.
“ازبر علی حاجوی” که به اشتباه به “ریزعلی خواجوی” معروف شده است در گفتگو با خبرنگار مهر در تبریز با اشاره به ماجرای معروف نجات قطار گفت: گر چه به دنبال آن ماجرا، سلامت جسمی من به خطر افتاد و مشکلات مادی بسیاری به زندگی من تحمیل شد اما هرگز از کرده خود پشیمان نیستم.

وی با بیان اینکه کار وی در آن شب فقط براى رضاى خدا بود یادآور شد: کار من مهمتر از کار رزمندگانی نیست که هشت سال تمام در زیر انواع مشکلات مقاومت کردند تا ما هم اکنون به روز مردم عراق و افغانستان نیفتیم.

دهقان فداکار با اشاره به تجلیل هایی که طی سال های اخیر در جای جای میهن اسلامی از او می شود گفت: در آن شب من تنها به وظیفه انسانی خود عمل کرده و خود را قابل اینهمه لطف و محبت هموطنان نمی دانم.

فداکاری بخش جدا نشدنی فرهنگ ملت ایران است

ریزعلی با بیان این که فداکارى و از جان گذشتگى بخش جداناشدنى فرهنگ ملت ایران اسلامى است، اظهار داشت: در طول تاریخ ایران به ویژه در سال هاى اخیر بسیارى از جوانان میهن اسلامى براى نجات هموطنان خود خونها داده و جانها قربانى کرده اند.

وی تاکید کرد: فداکاران واقعی شهدا و ایثارگران هستند که با نثار جان خود مردم و میهن اسلامی را نجات دادند.

416912_orig12

دهقان فداکار با بیان اینکه شهدا و ایثارگران فداکارترین انسانهاى روزگار هستند، ادامه داد: این لطف خداست که در میان این همه انسان ارزشمند و والامقام نام من در میان مردم شهرت یافته است.

وی اظهار داشت: خدا را شاکرم و خوشحالم از اینکه کسى که خودش چیزى نیست و در گوشه اى از این روستاى گمنام افتاده است همه در کشور او را مى شناسند و به وى محبت مى کنند.

ریزعلی که متولد سال ۱۳۰۹ در روستاى “قالاچیق” از توابع شهرستان میانه است در ادامه با تشریح ماجرای نجات جان 800 نفر مسافر قطار تبریز – تهران در سال 1339 گفت: دقیقاً یادم هست که ۴۵روز از پاییز گذشته و یک شب بارانى و سرد بود، من به منظور همراهی یکی از بستگان که قصد بازگشت به تهران را داشت ناچار شدم تا ایستگاه قطار او را همراهی کنم.

وی با بیان اینکه به دلیل محیط و فضای آن دوران یک فانوس و یک اسلحه شکارى با خود همراه داشت، افزود: در مسیر قطار حومه میانه، دو تونل به فاصله ۵۰ متر از همدیگر وجود دارد که به تونل ۱۸ معروف است. زمانى که از کنار این منطقه عبور مى کردم تا به منزل بازگردم متوجه شدم کوه ریزش کرده و میانه این دو تونل را کاملاً مسدود کرده است. به ناگاه یاد دهها مسافر بیگناه و کودک معصوم افتادم که داخل قطار هستند.

دهقان فداکار ادامه داد: به سرعت به طرف ایستگاه دویدم اما قطار حرکت کرده بود. اگر وارد تونل مى شد راننده بدون دید کافى حتماً با سنگهاى انباشته شده بر روى ریل برخورد مى کرد و فاجعه اى بزرگ به بار مى آمد.

ریزعلی با بیان اینکه در آن شب بارانی کتم را درآورده و به زحمت آتش زدم تا به راننده اعلام خطر کنم گفت: راننده قطار بدون توجه به علامت من به سرعت از کنارم رد شد!

ریزعلی اظهار داشت: آخرین چاره را در شلیک دو تیرهوایى توسط اسلحه دولول خود دیدم که اتفاقا چاره ساز شد و قطار با ترمز بلندی متوقف شد.

پرسنل قطار با تصور ایجاد مزاحمت از سوی من به شدت کتکم زدند

دهقان فداکار اما با اشاره به پیامدهای این واقعه گفت: همه کارکنان و پرسنل قطار با این فکر که قصد آزار و اذیت و ایجاد مزاحمت برای قطار را داشتم به شدت مرا کتک زده و مجروح کردند.

دهقان فداکار پس از نجات مسافران قطار به علت شدت جراحات وارده ناشی از کتک خوردن، 35 روز در بیمارستان بستری شد

وی ادامه داد: پس از آنکه از کتک زدن من خسته شدند رئیس قطار از من در باره علت کارى که کرده ام توضیح خواست! من نیز که حال و روز مناسبى نداشتم ماجرا را تعریف کردم .

ریزعلی گفت: آنها سخنان مرا باور نکردند لذا مرا سوار قطار کرده وآرام وآهسته به طرف محل موردنظر حرکت کردند.

وی افزود: با دیدن صحنه ریزش کوه، همه مسافران و مسئولان قطار شوکه شده و شروع به عذرخواهی از من کردند.

خواجوی با بیان اینکه ضرب و شتم آن شب برای من گران تمام شد افزود: بر اثر جراحات وارده تمام بدنم عفونت کرده و مجبور شدم 35 روز تمام در بیمارستان بستری شوم.

وی یادآور شد: نیاز به مراقبتهاى پزشکى داشتم اما به دلیل امکانات محدود مالی همه زندگیم را فروختم تا هزینه بیمارستان و درمان خود را تأمین نمایم.
دهقان فداکار با بیان اینکه الطاف الهى و شریک زندگى خود را در تحمل همه شرایط سخت فراموش نمى کند: همسرم همواره در طول این ۴۰ سال یار و یاورم بوده و همه مشکلات را تحمل کرده است.

وى با اشاره به بهبود تدریجی زندگی خود پس از نزدیک به نیم قرن زندگی در انزوا گفت: خوشبختانه با برقرارى حقوق از سوى وزارت راه و ترابری، نیز اهداى یک واحد مسکونى از سوى دولت روزگار سخت گذشته در سال هاى پیرى بسیار بهتر شده است.
منبع خبر:خبرگزاری مهر

سلام به بر و بچ با حال
این پست طبق دعوت دوشیزه شین عزیز برای یه بازیه، اینکه اگه قرار باشه یکسال به یکی از بر و بچ وب آویزوون باشید کیو انتخاب میکنید؟
خب باید اعلام کنم بنده بعد از تحقیق و تفحص و مطالعه بسیار جناب پلنگ خان صورتی دامَت برکاته
رو انتخاب میکنم به چند دلیل!!
1- آویزوون شدن به موجودی مثل پلنگ که مثل چی به طعمه حمله میکنه باید خیلی هیجان انگیز باشه!
2- این پلنگ ما حالا نمیدونم از پرروییشه یا از اعتماد به نفس زیاد یا از علم زیاد که در هر موضوعی اظهار فضل میکنه خیلی دلم میخواد بدونم اطلاعاتو از کجا میاره!
3- میخوام ببینم روزی چند ساعت سعدی میخونه و تعداد واقعی دوست دختراش چند تاست؟ :-)
4- حس ششمم میگه از بس بچه خوشگل و خوش تیپه زنهای همسایه در تدارک به تور انداختن این بچه چش و گوش بسته ان و با دیدنش با چاقو دست خودشونو قطع میکنن میخوام سر از کار دربیارم!!
5- با علاقه مندی وافر جناب پلنگ به ترجمه کتاب سلمان رشدی طبق پیش بینی خودش مشروط شدنش قطعیه پس یه دل سیر میخندیم و هرهر میکنیم بش!
6- و در آخر طبق فرموده گهربار حضرت شاعر که میگه ادب از که آموختی ازبی ادبان!!! تو این یک سال کلی از زندگی جلو می افتیم و مودب میشیم :-) :-)

کاریکاتور های آشنایی با بعضی از علائم راهنمایی و رانندگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کاریکاتور های آشنایی با بعضی از علائم راهنمایی و رانندگی

 

کاریکاتور های آشنایی با بعضی از علائم راهنمایی و رانندگی

 

کاریکاتور های آشنایی با بعضی از علائم راهنمایی و رانندگی

 

کاریکاتور های آشنایی با بعضی از علائم راهنمایی و رانندگی

 

کاریکاتور های آشنایی با بعضی از علائم راهنمایی و رانندگی

 

کاریکاتور های آشنایی با بعضی از علائم راهنمایی و رانندگی

 

کاریکاتور های آشنایی با بعضی از علائم راهنمایی و رانندگی

 

کاریکاتور های آشنایی با بعضی از علائم راهنمایی و رانندگی

 
آدرس منبع:http://mosi-sms.blogfa.com/post-419.aspx

پست الانم مربوط میشه به چند تا تست سیاسی!!

 معمولا” این مطالب برام جالبه اما نه انقدر با مزه که بخوام عینا” تو وبلاگم هم باشه ولی این یکی با نمک بود پس براتون گذاشتمش و در آخر هم آدرس منبع رو خواهم گذاشت.

1- خاتمي: …….. بي‌طرف باشند.
الف. هيات تحريريه سايت عصر ايران
ب. داوران شهرآورد استقلال و پرسپوليس
ج. اون طرفي ها
د. برگزار کنندگان انتخابات

2- احمدی نژاد: صاحبان ………. علیه دولت فریاد می کنند.
الف. مدارك دكتراي جعلي
ب. دانشگاه آزاد
ج. رقم 160 ميلياردي
د. ارقام میلیاردی

3- احمدي‌نژاد: عده‌اي …… را روي ميز مي‌گذارند، ما رودكي را.
الف. كتاب هري پاتر
ب. كتاب قانون اساسي
ج. تفنگ بادي
د. بمب اتم

4- محسن رضایی: دو ….. بررسی شود، به کشف عجیب می رسید.
الف. صفحه از طرح تحول اقتصادي
ب. روز برنامه هاي عمو پورنگ
ج. ساعت آخر راي شماري
د. هفته آخر جنگ

5- وطن امروز (روزنامه مهرداد بذرپاش) مدعي شد: …. كار شهرداري است.
الف. هفت سال خشكسالي در مصر
ب. تخريب برج هاي دوقلو
ج. گم شدن مادر هاچ
د. افزايش قيمت ها

6- راديو صداي امريكا: ….. در جمع نخبگان و طبقه متوسط جايگاهي ندارد.
الف. طنزهاي نوشته شده در سايت عصر ايران
ب. خوردن رب به جاي گوجه
ج. احمدي نژاد
د. كروبي

7- رئيس مجلس شوراي اسلامي: تورم 25 درصدي نشانه …….. است.
الف. شكوفايي اقتصاد
ب. بي كفايتي رئيس جمهور پيشين
ج. نزديك شدن ما به ژاپن اسلامي
د. مديريت ناصحيح

8- رئیس سازمان ملی جوانان، دانشگاه‌ها بهترین مكان …. .
الف. براي فعاليت مراكز علمي و پژوهشي هستند.
ب. براي طي كردن پله هاي ترقي است.
ج. براي گذراندن اوقات فراغت جوانان است.
د. فعالیت مراكز همسریابی‌اند.

9- مشاور محيط زيست شهردار تهران: وضعيت ….. بسيار بحراني است.
الف. آلودگي تهران
ب. ترافيك تهران
ج. شلوغي مترو
د. محيط زيست

10- مفتي دبي: …. زنان واجب است.
الف. گوش دادن به دستورهاي
ب. گوش دادان به دستورهاي زنان و همچنين مادر
ج. اطاعت از شوهر برای
د. اصلاح صورت زنان

11- رايس: تنها … مي‌‏تواند به کره‌‏شمالي اعتماد کند.
الف. بوش
ب. يك خانم مجرد و خوشتيپ مثل من،
ج. يك بمب اتم
د. يک احمق

12- ……… تكذيب شد.
الف. طرح بومي شدن خدمت سربازي
ب. استعفاي علي دايي
ج. از خدمت سربازی معاف شدن یوزارسیف
د. همه موارد

13- رفسنجاني: من و برادرم …. نمي شويم.
الف. سوار منوريل
ب. مجري برنامه 90
ج.داماد
د. نامزد

14- رئيس دانشکده آزاد اسلامي گفت: ……… قانوني است.
الف. اخراج فرزند سليمي نمين از دانشگاه آزاد
ب. در آوردن پدر دانشجويان در اثر گرفتن شهريه هاي زياد
ج. تصاحب زمين هايي كه در محدوده دويست كيلومتري دانشگاه هاي آزاد قرار دارند،
د. رياست 20 ساله ام

15- وزير ارشاد: …. از ابزار مهم جنگ نرم است.
الف. فيلتر كردن سايت ها
ب. جمع كردن ديش هاي ماهواره اي
ج. كم كردن سرعت اينترنت
د. اطلاع رساني

*پاسخ همه سوالات ،گزینه “دال” است.
سوالات با استفاده از تیتر رسانه های ایران تنظیم شده اند.

آدرس منبع:http://www.asriran.com/fa/pages/

سلام سلام من اومدم :-)

اول از همه باید بگم من شرمنده همه دوستای گلم هستم که کامنتاشونو با یه هفته تاخیر جواب دادم امیدوارم عذرمنو بپذیرن :-)

روز پنج شنبه 28 آذر ماه مراسم عقد من و احسان بود :-)

انقدر تو این مدت دنبال ارکستر و آرایشگاه و لباس و حلقه و خرید وسالن و آتلیه و گل و کیک و شیرینی بودیم که نفهمیدم زمان چطوری میگذره  اما خب جا تک تکتون خالی! انقدر مراسمم عالی بود که به همه خیلی خیلی خوش گذشت ارکسترم معرکه بود یکی از بهترین گروه ها بودن…

از عمو گجموی گلم هم باید یه تشکر ویژه کنم که منو حسابی سورپرایز کرد و برام جشن وبلاگی گرفت و از همه شما عزیزانم که برام کامنت گذاشتید.

خدا میدونه چقدر دلم میخواست وقتی کیکو می آرن عمو هوشنگ عزیزم هم بود و نصفشو یه جا میخورد..!! :-)

آرش) پلنگ صورتی (مهربون و فهمیده ام که  همیشه با نمکش لبخند به لب آدم میاره و مطمئنم خیلی هم قشنگ بلده برقصه!..

دوشیزه شین خانوم و عزیز دل شیطون ،نازنازی مهربون  و ناردونه  خوش اخلاق و توکای گلم

دلزده عزیزم و کوچه باغ خانوم دکتر فهمیده،بزرگمهر میهن پرست و شیخ الشیوخ سرباز!!!!

خوشه گندم پربارم مایسا و آریو عزیزم و لابدان مهربونم…

گلی عروس خانوم کوچولوی عزیزم و نامزد گلش محمد… :-)

سروش همدست آرش که همیشه با کل کلشون آدمو میخندونن…مطمئنم اگه همتون بودید جشنمو خیلی گرمتر میکردید.

یه بار دیگه تکرار میکنم هیچ چیزی لذت بخش تر از این نیست که یه کسایی که حتی یه بار هم ندیدیشون برات خوشحال باشن و تو شادیت سهیم باشن و بهت عشق هدیه بدن

من بابت اینهمه عشق از همتون ممنونم…. 

 

 

 

دلتنگم..

 

 

مثل خشکی یتیمانه ای شده ام که هیچ بارانی برایم پدر نمی شود …

 2a4skl41

 

وقتی رفتی نیمه ای از وجودمو کندی و با خودت بردی به چشمای وحشت زده ی من نگاه کردی و گفتی نترس زود میام اما مگه حتی حرفای تو هم میتونست دل نا آروم  منو تسلی بده؟گفتی تو باید افتخار کنی من دارم مثل یه مرد میرم مردی که از شرافتش،حق برادرای بی دست و پاش،حیثیتش وآبروی اجدادیش دفاع کرده …

اما من تو دلم گفتم کجا؟تو این مملکتی که شرافتو  به یه پک سیگار میفروشن؟جایی که پسراش به قد ارزنی بها نمیدن قهقه های مستانه دیوانه وارشونو به نگرانی دلهای مادرای زجرکشیده؟…جایی که…چه فایده؟تو که داری میری…حتی حرفای تو هم مرهمی به قلبم که حالا احساس دردی توش پیچیده بود،نبود.

 حالامنی که شبها تا مینشستی پای تلویزیون  عشقم این بود که بیام دراز بشم کنارتو ودستاتو بگیرم و بوس کنم  این شبای طولانی پاییزو چه کار کنم؟ همیشه وقتی دستاتو میگرفتم وقتی رد پای رنجهای دنیا و روزگار بزرگ شدن خودمو تو چین و چروکاش میدیدم اول از همه خدا رو شکر میکردمو میگفتم خدایا این دستو هیچوقت از من نگیر بذار تمام سهم من از زندگی باشه و حالا من چه غریبم…

تو آخرین لحظه به پرنده محبوبت هم غذا دادی و عجیب بعد رفتنت صداش دیگه درنیومد گوشه قفس کز میکنه و فقط نگاه میکنه…میدونستم تو اون جای سردو تاریک و کثیفی که داری میری هیچی به جز گریه های من آزارت نمیده پس صبور موندم تا ازم خداحافظی کردی بی اینکه به چشمام نگاه کنی یا حتی منو ببوسی آره تو حتی یه بوس کوچولو هم نکردی اونم منو تویی که مامانم میگفت انقدر همو بوس میکنید آدم از چلپ چلپش خسته میشه!!!بعد ما میخندیدیمو میگفتیم مامان چه حسودی میکنه!!!!

وقتی از پشت سر نگاهت کردم انگار تازه فهمیدم چقدر برام عزیزی… این همه وجود منه که داره میره؟خدایا مگه تو نمیدونی من صدای تپش قلبم با صدای نفسهای اون یکیه؟با اون شب یه نقطه ریز و بی معنی تو دفترهستی بود و من هر چقدر تنها و بی کس بودم ازش وحشتی نداشتم …

وقتی صدای بسته شدن در اومد بغضم ترکید وجودم نصف شد تنم یخ زد و تو خلا رها شدم…صدای گریه فضای اتاقمو پر کرد و من یتیمانه سر به دیوار گذاشتم…گوشه اتاق تفنگ شکاریتو دیدم یادمه بچه گیهام یکی از نمادهای افتخار و غرورم بود تا بزرگ شدم حتی الانم گاهی به نامزدم میگم اگه اذیتم کنی با همین تفنگ بابام میکشمت! اونم می خنده و میگه جرئتشو نداری جوجه!عینکت که همیشه گمش میکردی و کلی همه دنبالش میگشتیم حالا رو میزه انگاری اونم دیگه حوصله قایم موشک نداره!تمام وسایلت دارن بهم دهن کجی میکنن حتی کت و شلوارت وگوشی موبایلت!!

وای خدا کاشکی پدر انقدرواسه دخترعزیز نبود…حالا به کدوم مرهم آروم کنم غصه های این دل تنها رو؟

  عمو گجموی عزیز تولدت مبارک…..

2ce58ch12 

                        

فردا تولد یکی از عزیزترین، بزرگترین وفهمیده ترین و مهربون ترین آدماییه که تو طول زندگیم باشون برخورد کرد

کسی که در نگاهش به زندگی و کلامش,شرافت دیدم…

کسی که روح پاک ایرانی بودن و عشق به همخون و هم خاک را با تک تک کلماتش در وجود خوانندگانش دمید،

کسی که گمان  دارم رنگ و لعاب وجودش ، وجاهت و تعصب و غیرت است…

کسی که علاقه مندیمو به دنیای وبلاگ مدیون عشق نهفته در کلامی بودم که بی توقع با قلم نثار هموطنانی می کرد که گاهی با بی مهری غمگینش کردن اما پاسخش فقط و فقط محبت بود و بس…

 wvxtmf12     

 عمو گجموی عزیز,من از همینجا از صمیم قلب تولدتو بهت تبریک میگم و امیدوارم  کلبه کوچیک منو به شادیم از جشن تولدت ببخشی…happybirthdayvahid1811

اینم شادی من و بچه ها و دوستان وبلاگی از تولد عمو…

 

4y5nziq11

حالا نوبت خوردن کیک تولده….

2997_medium1

عموی عزیزو نازنین امیدوارم جشن تولد 1000 سالگیتو در کنار همسر عزیز و دختر گلت جشن بگیری و همیشه مثل حالا تو زندگیت خوشبخت و موفق باشی کادوی تولد تو از طرف من یه دعاست برای سلامتیت و بودن سایه ات بالای سر دختر گلت

 و من که باور دارم فاصله ها حریف محبتها نمیشن برات بهترینها رو آرزو میکنم….مانیا 

بالاخره تو یه شب تقریبا”سرد پاییزی من و احسان رسما” با هم نامزد شدیم…

 gol

میگن دوران نامزدی شیرینه واقعا”راست میگن البته هم شیرین هم خوشمزه!!! تو این 11 روز ما هر روز بیرون بودیم احسان حسابی اهل خوشگذرونیه اهل مسافرت و خرید و گردش….هرشبم با دوستامون تو رستورانای مختلف شام خوردیم منم که به شکمویی تو فامیل معروف……..شکمو که نه بیشتر علاقه مند!من به غذا خیلی علاقه دارم وعشق می ورزم! به خصوص از نوع چرب و خوشمزه اش! تا الان مامانم نگرانم بود هی غر میزد که مواظب خودت باش (آخه خودش کوهنورده و از اینکه صاحب یه دختره چاقالو باشه اصلا”خوشحال نمیشه!!)حالا هم که این احسان بدجنس از یه طرف غذاهای خوشمزه سفارش میده خودشم تا آخر می خوره از یه طرف به من میگه اگه چاق بشی طلاقت میدم!!!!!!!

دوشیزه شین عزیز منو به بازی “اگه نامرئی بودم”دعوت کرده با اینکه دیر شد اما چون خیلی دوست دارم، میگم چه کارا میکردم اما اینا در صورتیه که من قدرت اجرایی هم داشته باشم!!!!

1-یک پیرمرد خیاط سر کوچه ما هست که از بچگی ازش بدم میومد دوچرخه ی منو قایم میکرد که فکر کنم دزدیدنش و گریه کنم و از این کارا… اول میرم سراغش با قیچی همه لباسایی رو که دوخته تیکه پاره میکنم!!
2-میرم سراغ صمیمی ترین دوستم ببینم پشت سرم چه حرفایی میزنه!
3-یه پسر شمالی هست که 6 ساله در حال خواستگاری کردن از منه و میگه هر روز و شبمو به تو فکر میکنم میخوام ببینم راست میگه و تو خلوتشم اسم منو میاره یا الکی میگه؟ البته اگه هم راستم بگه باز ازش متنفرم!
4- یه پدر و پسر سر خیابون ما هستن که کاهو میفروشن نگاه پسر خیلی محجوب و مظلومه اونا خیلی فقیرن همیشه دلم میخواسته یه جوری خوشحالشون کنم حتما میرفتم یه مقدار پول از بانک سر خیابون برمیداشتم میذاشتم تو جیبشون تا پسر بتونه برا خودش یه کار و کاسبی راه بندازه.
5-پسر همسایه مون هم از من خیلی بدش میاد منم ازش بدم میاد میرفتم زیر و ته دوست دختراشو درمی آوردم یه جوری حسابی ضایعش میکردم!
6- حتما” حتما” میرفتم از طرف همه مردم ایران یه پس گردنی محکم میزدم به کردان!
7-از طرف همه آدمای بی بضاعت و فقیر هم یکی به احمدی نژاد و سه تا هم به رفسنجانی!
8-مامان بزرگم یه ترشی هایی درست میکنه حرف نداره وقتی برامون میاره من دو روزه تمومش میکنم میرم همشو برا خودم تنها کش میرم!
9- بابای نامزدم(جناب آقای پدر شوهر) خیلی به ماشینش علاقه داره خیلی دلم میخواد یه خط سراسری از اینور تا اونورش با کلید یا چاقو بندازم(کیفش از همه بیشتره البته نه از پس گردنی به کردان!)
10-مسجدی که نزدیک خونه ماست خادمش یه خانومه که خیلی زحمتکشه همیشه در حال کار کردنه اگه بیکار باشم حتما میرم کمکش!
11-یه وقتایی هم میرم سراغ برادرم ببینم با کیا میره و میاد!
12-خیلی هم دلم میخواد برم سراغ محمد رضا گلزار و وقتی تو خوابه با قیچی موهاشو از ته بزنم کچلش کنم تا یه ملت شاد بشن و بخندن!
13-برداشتن ابروهای احمدی نژادم فکر کنم در لیست کارام باشه!
14-از همه مهمتر شاید یه عالمه پول از بانکای شهر برمیداشتم بعد که مرئی شدم یه کاری میکردم که همه بچه های خیابونی بخصوص اونا که آدامس میفروشن و خیلی لاغرن و همیشه منو غمگین میکنن دیگه مجبور نباشن کار کنن!
15- اون موقع که میرم به رفسنجانی پس گردنی بزنم دست خالی که برنمیگردم حتما” همه پولاشم برمیدارم بعد تا جایی که بتونم کمک میکنم به کارگرایی که فقط تابستونا میتونن کار کنن و زمستونا بی کارن!

خب فکر کنم 100 صفحه هم بگم بازم کمه ،فقر تنها چیزیه که منو واقعا” آزار میده اما حرف زدن راجع بهش هم دردی دوا نمیکنه، من همه این کارا رو انجام میدادم اگه قرار بود شناخته نشم اما افسوس که حتی یکیشم نمیتونم ……
ای کاش میشد کسایی رو به این بازیا دعوت کرد که قدرت اجرایی حداقل برداشتن یه بار از دوش مردم رو دارن شاید یه کم به خودشون بیان!

سام علیک همشیره

چی جوری بگم؟آخه ما بچه لوطیا رو چه به نوشتن و این حرفا و این جنگولک بازیا؟ببین خواهر من ختم کلوم یادته یه روز بت گفتم ما گوشه نشین شهر عشقتیم؟تو هم گفتی باش تا اموراتت بگذره! حالا میخوام بگم والا بلا از گوشه نشینی خسته شدیم میخوایم ترقی کنیم بیایم بالا تو مرکز شهر عشقت…

میدونی آبجی واسه یه آدم راه گم کرده تو شب هیچی با حرمت تر از مهتاب نیست حالام واسه ما شوما خیلی حرمت داری میخوام بگم حرمت شوما واسه ما از مهتاب واسه یه آدم راه گم کرده و غریب هم بیشتره

آبجی این تن بمیره بیا زندگی رو سخت نگیر ما هم تا ته تهش باهاتیم…..

با مرام !با معرفت!با محبت!آخه مرام و معرفت و محبتت درست ولی یه چیز کم داری……صفا!

پررویی نباشه ها ولی ما دلمون میخواد رفیق راهمون با صفا باشه توی دل بزرگش همه آدما با همه ی بدیاشون جا بشن اما هیشکی جای ما رو نگیره…….گرفتی چی شد یا میخوای بگی متاسفم متوجه منظورتون نشدم؟ اونوخت من بینوا باس تموم این حرفای صد تا یه غازو که تو دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه دوباره سر هم کنم؟

دردسرت ندم، بابا صفا و وفا و کمال و جمالتو عشقه بیا و بشو همسفر این مخلصت تو غم و غصه و خوشی و ناخوشی خبالت تخت بد نمیبینی! اگه قابل بدونی میخوام بگم ما همون شونه ای هستیم که واسه گریه هات همیشه هستیمو همون گوشی که واسه شنیدن صدات همیشه وخت داریم…اه ای بابا آخه ما رو چه به نوشتن این حرفای قلمبه سلمبه؟

 میدونم شوما هم با همون سادگی ما حال میکنی سرتو درد نیارم به هر حال آبجی ما خیلی خاطرتو میخوایم، خراب نگاهتیم بیا و دست رد به سینه ما نزن به قول بچه با کلاسا دوستت داریم…

كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن،مرغ دريايي آواز خواند، كودك نشنيد.

پس كودك فرياد زد خدايا با من حرف بزن!رعد در آسمان پيچيد ولي كودك گوش نداد،

كودك نگاهي به اطراف كرد و گفت خدايا بگذار ببينمت،ستاره اي درخشيد ولي كودك توجهي نكرد،

فرياد زد خدايا به من معجزه اي نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد!

با نااميدي گريست:خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي،

بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد… ولي كودك پروانه را كنار زد و رفت…..

مترسک!

چه امید عبثی بستم من به مترسک که بپاید سر جالیزم را,

بهتر آنست که خود برخیزم…..

 

پی نوشت:فکر کنم اینو شاعر از زبان خانوما برای شرح بیان رفتار برخی آقایون گفته!!!!

صداها

چو…ب…ک

 آب…حوض ……..میکشیم!؟

لباس کهنه میخریم!؟                     سرگرمی… برای بچه ها…

من هر روزصدای زندگی را از کوچه های خوشبختمان میشنوم!!

بیراهه

بیراهه تاریک گناه را که همقدم شیطان میشوی

                                          خدا هم به حال تو غصه میخورد…

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »