این روزا یاس و سرگشتگی همه وجودمو گرفته..امروز وقتی نماینده وزارت کشور بود یا نمیدونم شورای نگهبان داشت تو تلویزیون میگفت که انتخابات 40 میلیونی ایران در واقع رفراندومی بود برای دادن یک آری دیگر به جهموری اسلامی!!چنان منفجر شدم که مامانم از جا پرید فقط صدای خودمو می شنیدم که با فریاد میگفتم خفش کنید این تلویزیون لعنتیو…
یاد اون چارشنیه کذایی افتادم 20 خرداد روز آخر تبلیغات،رفته بودیم توی ستاد مرکزی میرحسین که طرفدارای وحشی احمدی نژاد حمله کردن و ستاد رو محاصره کردن یادم نیست چی شد فقط میدونم جلوی صورتمو گرفته بودم که از شیشه هایی که میشکست و پاره آجرایی که رو سرمون میریختن فقط صورتمو نجات بدم وقتی بعد از چهل و پنج دقیقه بالاخره با دخالت پلیس از اونجا من و بقیه نجات پیدا کردیم و با سر و صورت خاکی و ژولیده و آشفته بالاخره رسیدم خونه..خیالم راحت بود که دیگه این آخرشه!اما حالا چی؟4سال دیگه باید این خفتو تحمل کنیم؟
واقعا” احساس میکنم جای هیچ حرف و بحث سیاسی نیست…فقط تو یه بهت سنگین و غمگین به سر می برم و در غم عزیزان ناشناخته ای که این چند روز تو تهران کشته شدن سوگوارم…
بی هیچ حرفی..
17/06/2009 بدست مانيا











چطور ما که میگفتیم ،قبول نمیکردی،باید تلوزیون میگفت تا به این نتیجه برسی که رای دادن در یک سیستم یعنی قبول اون سیستم؟ ولی باشه، جلوی ضرر رو از هر کجا بگیری منفعته.
من از رای دادن پشیمون نیستم و قبول نکردم که این معنیو میده..از اینکه اینا اینو میگن زورم میبره!
اگه خودم قبول داشتم که ناراحت نمیشدم از حرفشون!
خنده دارتر، مسخرهتر و توهین آمیزتر ایجاد تجمع همزمان با حامیان موسوی در میدان ولیعصر و فریاد الله اکبر در ساعت 10 شب از رادیو است. هیچگاه از هیچ چیز و هیچ کس تا این حد متنفر نبودهام.
کثافتی که میبینم داره خفم میکنه…
خوب دیگه من نظری نمیدهم که بخواهم حرف های تکراری بزنم
راستی مانیا یک ادرس ایمیل که هر روز چکش میکنی و درست درمونه لطفا برام بفرست
ممنونم که پست جدید گذاشتی
سلام
چشم
بهاران فصل خون شد…
من از تحریمی ها بودم و هستم ولی از به بن بست رسیدن اصلاحات و ناامید شدن شما ناراحت شدم.
من فقط دلم میسوزه خون کسایی که کشته شدن پایمال بشه…
ممنونم که ادرس ایمیلت را گذاشتی حالا لطفا پاک کن ادرسش را از اینجا که اسپمر ها و مزاحمان احتمالی سو استفاده نکنند
تشکر
چشم مرسی
سلام مانی جون خوبی دخمل؟ کم پیدایی؟
درکت می کنم…کاملا…می دونم که هیچ امیدی هم دیگه نیست…می سوزیم و می سازیم…
سلام الی جون
دلم برا همه تنگ شده اما هیچ فرصتی ندارم…
بله…4سال دیگه…فک کنم تا 4سال دیگه جایی به اسم ایران وجود نداشته باشه…
این اقا همه چیمونو به باد میده و البته داده…
وقتی از تلویزیون فرار میکنمو میام به سایتی میخورم که طرفدار احمدی نژاده و داره چرت و پرت میگیره اعصاب مصاب واسم نمیمونه…
پیش ما هم بیا…من با هزار بدبختی پیش همه رفتم!مُردَم!
سلام مانیا جان وقت شما بخیر
کوروش هستم از بلاگ خانه ی رایمند
یک مستبد روشنگر بنام فردریک کبیر پادشاه مستبد پروس نظر خود را در مورد روشنگری اینچنین بیان می کند
فرمانروا نماینده ی کشور است او و مردمش تن واحدی را تشکیل می دهند و تا زمانی می توانند خوشبخت باشند با قوانین این یگانگی را حفظ کنند نسبت شهریاری که که بر ملتی فرمانروایی می کند مانند نسبت سر به بدن است وظیفه ی اوست که از جانب کل کشور و جامعه ببیند و بیندیشد و عمل کند زیرا پادشاه تنها خادم کشور است که با صداقت و دوراندیشی عمل می کند و برای همیشه با صداقت و دوراندیشی عمل می کند و برای همیشه بی غرض باقی می ماند و هر لحظه متعهد است گزارش زمامداری خود را به مردمش ارائه دهد .
شبهایت به شادی روزهایت در پناه آزادی