چند روز پیش اون گربه سیاه سفید عوضی رو تو کوچه دیدم کفش تابستونی پام بود با 3 متر پاشنه! ناخودآگاه خواستم یه لنگه کفشمو دربیارم بکوبم تو سرش که با بوق ماشین احسان که درست پشت سرم بود به خودم اومدم که یعنی این کارا چیه؟(طفلک احسان هنوز به خل بازیا من عادت نکرده)…
بازم یاد یاسی افتادم..
تازه سرشو از تخم دراورده بود که بابام از تو زمیناش پیداش کرده بود و اوردش برا من که بزرگش کنم ، یه تیکه گوشت سیاه کوچولو بود لخت و بدون پر و بی دفاع از سرما میلرزید..ازش چندشم شد.
اما وقتی نگاهش بهم افتاد تصمیم گرفتم نذارم از تنهایی بمیره!اسمشو گذاشتم یاسی…روزای اول با دستای خودم غذا میذاشتم تو دهنش و با لوله خودکار آب میریختم تو گلوش،کم کم پر در می اورد و روز به روز بزرگتر میشد دیگه کم کم یاد گرفت خودش غذا بخوره اولا خیلی با مزه بود بلد نبود درست بخوره بازم میومد طرف من که بذارم تو دهنش…یاسی قشنگ من روز به روز بزرگتر و خوشگلتر و شیرین تر میشد دیگه شبانه روز تو اتاقم و با من بود تو قفس هم نبود آزاد آزاد..
به عشق اون گاهی کلاسای دانشگاهو دو در میکردم تا بیشتر پیشش باشم گاهی ساعتها مینشستم گوشه حیاط و شیرین کاریاشو تو باغچه و بازی کردنشو تو گلها تماشا میکردم..
سوت که میزدم هر جا بود میومد وقتی با تلفن حرف میزدم می پرید رو شماره ها و شاسی تلفن رو قطع میکرد و چون میدونست الان دعواش میکنم زودی فرار میکرد،عاشق بازی کردن با کاغذ بود وقتی جزوه هام پخش و پلا بود و درس میخوندم میومد یواشکی از کنارم با نوکش کاغذامو میبرد و داد منو هوا می برد اونوقت باید یه ساعت دوباره جزوه ها رو مرتب میکردم وقتی خواب بودم میومد نوک میزد رو صورتم،دکمه های بلوزمو میکشید…
وای که صد تا از این برنامه دیدنیها که تلویزیون نشون میده به یکی از شیرین کاریا یاسی من نمیشد.
اون روز تلخ تابستونو هیچوقت یادم نمیره..یاسی هوای تابستونی رو خیلی دوست داشت منم داشتم میرفتم بیرون واسه همین گذاشتمش تو قفس قشنگش و آویزونش کردم به میخ رو دیوار حیاط..وقتی برگشتم سریع رفتم پیشش که ببرمش تو اتاق چون میدونستم الان قیافش تو همه و حسابی شاکیه و قفسو دوست نداره…وقتی پرهای خونیشو کف قفس دیدم و تو همون حین گربه پرید رو دیوار تازه فهمیدم یاسی نازنین من چه بلایی سرش اومده…چشام سیاه شد و اشکم درومد چنان گریه ای میکردم که هیچکس نمیتونست آرومم کنه ،البته مامان و بابا و سیاوش هم حالی بهتر از من نداشتن اما حداقل گریه نمیکردن یادمه تا دو ساعت تموم من فقط اشک میریختم و هق هق میکردم..
جای یاسی شیرینم کنارم خالی بود..
هنوزم وقتی اون گربه رو میبینم داغم تازه میشه…قفس یاسیم هنوز گوشه حیاطه..
کاش یه بار دیگه میدیدمش، راستی پرنده ها هم اون دنیا زنده میشن؟
یاسی
14/05/2009 بدست مانيا











ای دست و پنجهی آقا گربههه درد نکنه، حقا که از تیر و طایفهی خودمونه! من اساساً از روز اول نفرت عجیبی از انواع پرندگان و چرندگان در قسمتِ راستِ تحتانی شکمم احساس میکردم، طوری که همین ماجرا برای جوجهاردکِ خودم هم پیش اومد، ولی بنده بلافاصله هیکل گربههه رو غرق گل و بوسه کردم! (البته جوجهاردکِ من مث جوجهی تو جوونمرگ نشد، موقع مرگ بهقاعدهی یه هیولا بود)
+ گربهسانانِ جهان متحد شوید! آینده از آنِ شماست!
اي بي عاطفه پست رذل سنگدل!
ببينم جوجه اردكت از نوع زشت بود؟مثل خودت آره؟
+ اي گربه سان پليد!!!!!اي پلنگ زشت سيرت!
سلام
منم مشابه همین خاطره رو دارم
یادمه که همراه پدرم یک ماشین جوجه کشی ساخته بودیم و یک بار 40 تا تخم رسمی خریدیم و توش گذاشتیم.چند تا از تخم ها پوچ بود و یکی از جوجه ها هم نارس بود.من با قطره چکون به اون جوجه نارسه شیر دادم تا اینکه رسیده شد.رنگ تکی داشت.خاکستری بود.کنار تمام جوجه ها توی حمام خونمون بود تا اینکه بزرگتر بشن و ببریمشون توی مرغ دانی. تا اینکه یک روز گربه سیاه من از پنجره پرید توی حمام و عدل همون جوجه خاکستری منو کشت.
اولش از دست گربه ام ناراحت بودم.ولی خب بعدا فهمیدم که خب اون طبیعتشه.میدونی؟ گربه رو خدا طوری آفریده که پرنده ها رو بخوره،موش ها رو بخوره تا تعدادشون زیاد نشه و به اکوسیستم آسیبی نرسه.گربه یک موجود مفید در طبیعته که خدا براش کلی غذا خلق کرده.
ما آدم ها می کشیم بدون اینکه طبیعت ما باشه،ما بر خلاف طبیعتمون هم نوعمون رو می کشیم، حتی در مواردی هم همنوعمون رو می خوریم !!! میدونی گربه یا امسال اون وحشی نیستن، آدم های جنگ طلب وحشی اند.
در مورد یاسی هم کوتاهی از شما بوده.باید بیشتر ازش مراقبت می کردی.نباید قفسشو تنها توی حیاط رها می کردی.قبول داری؟ گربه بددختو هم نزن که نفرین بدی داره.
برا جوجه خاكستريت متاسفم راستي حال گربه ات كه از طبقه 4 افتاد خوب نشد؟
باهات موافقم كه اون گربه طبيعتشه
اما خب طبيعت گاهي بدجوري خشن ميشه نمونه اش اينكه چند روز پيش عكسي توي اينترنت ديدم از بچه هاي گرسنه آفريقايي..خيلي تكان دهنده بود..زندگي گاهي خيلي نفرت انگيز ميشه.
من به دلایل زیادی هیچ وقت نخواستم حیوونی رو توی خونه نگهدارم. یکیش چیزهایی مثل همینه که شما نوشتین. مردنش، مریض شدنش و….
خب نگهداريشون خوبه اما خب اين مصيبتا رو هم داره.
منم یه بار بلایی شبیه این سرم اومد البته خیلی بچه بودم
به نظر من زندگی یه بازی کثیفه که دهن آدم رو سرویس میکنه تا تموم بشه
خیلی خوب نیست اما تو دیگه خیلی خشنش کردی!
هيچ وقت واسه خود يه حيوون خونگي نداشتم . چرا ؟!
حالا امتحان کن ببین چه مزه ای داره؟
حالا چرا کامنتِ بدبختمو تأیید نمیکنی؟ جوابدادن و تأیید نکردن مث گربهیی میمونه که جوجهی احمقی رو توی چنگولهای پرقدرتش گرفته ولی هنوز بسمل نکرده…
تو که خوشت میاد مثل یه گربه وحشی جوجه احمقی رو بگیری تو دستت و بسمل نکنی خودت گفتی!
خواستم حال پلنگ بودنتو ببری
سلام و عرض ادب وقت شما بخیر
کوروش هستم از بلاگ خانه ی رایمند
خیلی متاسفم از بابت وضعیت این (( یاسی )) طفلی
اما مانیا جون می شه بگی داستان این گربه ها چیه ؟
چرا رفتی رو شاخ این گربه ها و یه دفعه فاز ، فازه گربه و حقوق حیوانات و از این قبیل مسائل ؟؟؟؟
سلام کوروش جان خوبی؟تعجب میکنم!
اولین پستیه که توش یه حیوون نقش اول رو بازی میکنه؟کدوم مطلبمو میگی؟
هر چی خاک ایشونه بقای عمر شما باشه….!
بسیار متشکرم ایشالا تو شادیاتون جبران کنیم
بفرما خرما..
دارم فکر می کنم که اون موقع که من کامنت میزاشتم کامنتم خاردار بود که تایید نشد یا نه عادیه
یعنی تایید نشد یا دیر تایید شد؟
ما کی باشیم کامنت سرکارو تایید نکنیم؟از این جسارتا….نه…نچ نچ
مرسی گلم.گربه هم خوبه.الان اومده روی پام نشسته داره خودشو لوس می کنه.سلام میرسونه
آره.کلا زندگی و دنیا بی رحمه.من که طاقت دیدن ندارم.وقتی تلویزیون راز بقا نشون میده مو به تنم سیخ میشه.بچه های معصوم گرسنه که جای خود دارند
بد نیست آدم یه کم سنگدل باشه!
گربه ات خیلی شبیه اونیه که یاسی منو خورد!
تأکید روی کامنتِ بهنام. ما هم متضرّعانه دعا میکنیم که خدایا:
ز عمرش* کم کن و بر مانی** افزای.***
* عمر جوجهی احمق موسوم به یاسی
** فرم دگردیسی یافتهی مانیا
*** با پوزش از روح پرفتوح مرحوم مغفور نظامی گنجوی، بابتِ دستکاری شعر بیچارهی ایشون
خیلی با حال اومدی کلی خندیدم
تو باید شاعر طنز پرداز میشدی والا جدی میگم ارواح خاک یاسی…
راستی میدونستی من بین غذاها، جوجهکباب رو خیلی دوست دارم؟
کوفتتتتت
میدونستی چییه اصن؟ تصمیم گرفتم به آغوش(و ایبسا دامانِ) طبیعت برگردم و بهمصداق بیت گهربار حضرت مولانا «هرکسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش» پس از سالها خامخواری و علیالخصوص جوجهخواری رو از سر بگیرم.
برو انقدر تو دامان طبیعت جوجه بخور تا بترکی!اما وبلاگتو چرا میخوای گل بگیری؟
khejalat nemikeshi esme mano gozashti ru ye jooje? rasti sorry every body salam man ya30iam
خوشبختم یاسی جون
نکنه تو همون روح یاسی من هستی؟
گاهي وقتا زندگي كردن پرنده ها توي قفس از هر كاري بهتره
به شرطي كه اون پرنده تو باشي و اون قفس دل يارت
مرسی یاسی عزیزم