سلام گرم و صمیمی به همه برو بچ وبلاگستون و رفقا
خوبید؟ ![]()
از اونجایی که خودم به داستانهای کوتاه خیلی علاقه دارم چند تایی براتون انتخاب کردم اما چون نمیخواستم وبلاگم شبیه کتاب قصه کودکان!بشه اونا رو همه رو تو یه پست براتون میذارم امیدوارم با خوندنشون لذت ببرید…
داستان 1:عاقبت دروغ
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»…..استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند….آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند…..سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»….!!!!
داستان 2:سگ باهوش
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود” لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین” . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.
داستان3:ملانصرالدین
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میكرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سكه به او نشان میدادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب میكرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب میكرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهایم. شما نمیدانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آوردهام.
((اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند))
داستان 4:عشق و زیبایی
مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود
زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید
آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت
بله، شما چه عقیده ای دارید؟
من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت
همسر تو گوژپشت خواهد بود
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم
اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
داستان 5:حکایت
چند روز پيش، خانم يوليا واسيلی يونا، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واواسيلی يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم… لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد… خوب… قرارمان با شما ماهي ۳۰ روبل…
ــ نخير ۴۰روبل… !
ــ نه، قرارمان ۳۰روبل بود… من يادداشت كرده ام… به مربي هاي بچه ها هميشه ۳۰ روبل مي دادم… خوب… دو ماه كار كرده ايد…
ــ دو ماه و پنج روز…
ــ درست دو ماه… من يادداشت كرده ام… بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶۰ روبل… كسر ميشود ۹ روز بابت تعطيلات يكشنبه… شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نمي كرديد… جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد… و سه روز تعطيلات عيد…
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما… اما لام تا كام نگفت!…
ــ بله، ۳ روز هم تعطيلات عيد… به عبارتي كسر ميشود ۱۲ روز… ۴ روزهم كه كوليا ناخوش و بستري بود… كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد… ۳ روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد… ۱۲ و۷ ميشود ۱۹ روز… ۶۰ منهای ۱۹، باقي ميماند ۴۱روبل… هوم… درست است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما… لام تا كام نگفت!…
ــ در ضمن، شب سال نو، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد… پس كسر ميشود ۲ روبل ديگر بابت فنجان… البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما… بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك وجب، چه صد وجب… گذشته از اينها، روزي به علت عدم مراقبت شما، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد… اينهم 10 روبل ديگر… و باز به علت بي توجهي شما، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد… شما بايد مراقب همه چيز باشيد، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم… كسر ميشود ۵ روبل ديگر… دهم ژانويه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم…
به نجوا گفت:
ــ من كه از شما پولي نگرفته ام… !
ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
ــ بسيار خوب… باشد.
ــ ۴۱ منهاي ۲۷ باقي مي ماند ۱۴…
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد… قطره هاي درشت عرق، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم… فقط همين… پول ديگري نگرفته ام…
ــ راست مي گوييد ؟… مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم… پس ۱۴منهاي ۳ ميشود ۱۱… بفرماييد اينهم ۱۱ روبل طلبتان! اين۳ روبل، اينهم دو اسكناس ۳ روبلي ديگر… و اينهم دو اسكناس ۱ روبلي… جمعاً ۱۱ روبل… بفرماييد!
و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول…
ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين، هر جا كار كردم، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد، تا حالا با شما شوخي ميكردم، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم… هشتاد روبل طلبتان را ميدهم… همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره، ممكن است! »
بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي، تشكر كرد و از در بيرون رفت… به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما، قوي بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است!
داستان 6:آرامش
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.”
داستان 7:پیرزن
هيچ وکيلی نبايستی از مادر بزرگ اهل می سی سی پی بپرسد مگر برای پاسخ آماده باشد. دريک دادگستری در يک شهر کوچک جنوبی دادستان اولين شاهد خود را به جايگاه خواند که مادر بزرگ و پيرزنی سالخورده بود. او به جايگاه نزديک شد و پرسيد: «خانم جونز، شما مرا می شناسيد؟»
پير زن جواب داد: «چرا، آری، من شما را می شناسم، آقای ويليامز، من شما را از زمانی که پسر بچه بيش نبوديد می شناسم، رک و پوست کنده بگويم، شما يک دردسر بزرگ و باعث خجالت من بوده ايد. شما دروغ می گوئيد، تقلب می کنيد به زنتان خيانت می کنيد و مردم را دست می اندازيد، پشت سر آنها حرف می زنيد. شما فکر می کنيد که آدم مهمی هستيد درحاليکه مغز نداريد تا فکر کنيد که هرگز به اندازه دو ورق پاره هم ارزش نخواهيد داشت؛ آری شما را می شناسم»
وکيل که شگفت زده شده بود نميدانست چکار بکند و با انگشت به آنسوی اتاق اشاره کرد و پرسيد «خانم جونز شما وکيل مدافع را می شناسيد؟»
بازهم پيرزند پاسخ داد «چرا، آری می شناسم. آقای برادلی را از وقتی جوانی بيش نبود می شناسم. او تنبلی است با سرسختی ها ی خودش، ازجمله مشکل الکلی بودن هم دارد. او حتا قادر نيست يک روابط دوستانه برقرار کند و وکالت او از بدترين ها در اين ايالت است. احتياج به گفتن ندارد که او هم سه بار به زنش خيانت کرده است. يکی ای زنها همسر شما بوده است. آری او را می شناسم.»
وکيل مدافع به حال مرگ افتاد.
قاضی دادگاه هردو رايزن دادگستری را به ميز دادگاه فرا خواند و با صدائی بسيار آهسته گفت:
«اگر هريک از شما احمق ها از او در مورد من بپرسيد هردو شما را به صندلی الکتريکی محکوم به مرگ ميکنم»
داستان 8:مارمولک عاشق
اين يك داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولكي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حركت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد، پس تصوركنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم.
داستان 9:بهشت
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد…در چشم هايشان نگاه مي كند…به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند…هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي… خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
داستان10:یک زوج
يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اوووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند واجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد!!!!











انصافا داستانهای قشنگی بودن. یکی از یکی بهتر.
یک سوال: بازم از اینا داری؟
آره اگه هاردمو یه گردگیری کنم بازم پیدا میشه اگه بود بازم میذارم:-)
این مورد اول من رو بهیاد سروشخان میرداماد انداخت؛ توگویی خودش اینو برات تعریف کرده!
+ در مورد بقیهی قصهها چیزی نمینویسم چون مطلبت خدا بود! (صدآفرین داری)
سلام
ایول داری تو با این اسمی که برا سروش گذاشتی “سروش خان میر داماد” اول صبح کلی خندیدمممممممممممممممممممممممممممممممممممم خیلی با حال اومدی این تیکه رو…
بابا همه رو یه دفعه ذاری یه وقت!
تو همینشم موندیم!!!
دست گلت درد نکنه مولف گرامی!
ای شیطون با این زبونت!!!
با درود . مانيا جان شما كه به داستان كوتاه علاقه داري پيشنهاد ميكنم
كتاب عروس و داماد بلقيس سليماني رو حتما” بخوني … موفق باشي
سلام ممنون که گفتی تو هم موفق باشی اگه این عمو گجموی بی معرفت رو دیدی سلام بش برسون…
سلام
ممنون که به یاد من هستید. ممنون می شم از این به بعد به دفتر جدیدم سر بزنید.
داستانهای جالب. قشنگ و اموزنده ایی بودند. لذت بردم.
سلام من که همیشه یاد شما هستم
حتما” سر میزنم.
سلام مانیا خانم.داستانهای قشنگی بود هر کدومشو یه جایی خونده بودم،حالا که همه اشون پیش هم هستن یه دوره ای شد:)ممنون.
سلام خواهش میکنم الی جون اما یه سوال
کامنتت یه کم رسمی نبود؟؟؟
سلام جیگرم….چطوری آبجی خووووووووووبی؟(با لحن جوونای کوی سیزده آبان خونده شود!!!)
نمی دونم،رسمی بود به نظرت؟(خدایا شکرت،برای یه بار تونستم عین آدم صحبت کنم:))!!!!!
سلام جیگر خوفی؟بازم بیا اینورا آبجییی
راستی نمیشد خبر بدی میخوای برا عمو هوشنگ تولد بگیری؟من جا موندم:-(
بابا من که همین نزدیکیام! منظورت از کامنت آخریت در وبلاگم چیبود؟
خواستم مجبورت کنم بیای وبلاگم:-)
سلام بانو خوبی؟
توی وبلاگ که نوشتم از 5شنبه کیش بودم دیشب برگشتم و امروز کامنت شما را دیدم
داستان های زیبایی بودند ممنون
سلام خوبی؟خوش گذشت؟
خواهش میکنم.
بسیار لذت بردیم
باشد تا باز هم از این داستان ها بگذاری
سلام به به نوگل تازه شکفته!!! خوش اومدی:-)
داستان پنجم فکر کنم از یه نویسنده ی روس احتمالا دایتایوفسکی بود
دقیقا” نمیدونم.
آقاسروش داستان پنجم از آنتوان چخوفه.
بابا حواس جمعا:-)
آره دلزده راست میگه. ایول. میگم یه جا خونده بودما. البته این دو تا با هم بچه محل بودن زیاد فرفی ندارن
به به چه انتقاد پذیر!
مرسی داستانهای جالبی بود
سلام سارای گلم
خوشحالم خوشت اومده.
خوش اومدی.
داستان های قشنگی بود .خوشم اومد
قابل نداشت محسن جان.
سلام
داستانهای زیبایی بود. ممنون ، لذت بردیم.
مدتی قبل از دوست خوب و عزیزی کتاب شعری هدیه گرفتم
یک غزل که هر بار با خوندن اون ، به دوران بچگی و دبستان خودم برمی گردم رو برات انتخاب کردم و مینوسم.
اگه مشتاق بودی، غزلهای دیگر هم به دنبالش می فرستم.
…………………………………………..
دارا اگر زثروت دنیا انار داشت
سارا به قدر موی سر خود وقار داشت
آن مرد اگر به همراه باران رسیده بود
در دست خویش پرچم سبز بهار داشت
مرجان قصه های کتاب قدیم مان
با مرغ و جوجه های خودش اعتبار داشت
بابا که نان و آب به ما داد و زود رفت
با آن حضور کم، اثری ماندگار داشت
چوپان دروغ گفت به ما بارها ولی
در عمق چشم خویش غم بی شمار داشت
آن یار مهربان و سخنگوی بی زبان
بس پندهای نو که در آن روزگار داشت
دهقان روستا و فداکار ریزعلی
دلواپسی زآمدن آن قطار داشت
کبری که بی خیا ل ترین شخص قصه بود
تصمیم خود گرفت و قدم استوار داشت
…………………………………………………….
همیشه سالم باشی
خیلی قشنگ بود آرش جان…خیلی…
بازم برام بفرست بینهایت مشتاقم