مثل خشکی یتیمانه ای شده ام که هیچ بارانی برایم پدر نمی شود …
بایگانیِ نوامبر 2008
دلتنگم..
ارسالشده در روزمره در 29/11/2008 | 34 دیدگاه »
نفهمیدم در این عالم پدر کیست..
ارسالشده در روزمره در 27/11/2008 | 17 دیدگاه »
وقتی رفتی نیمه ای از وجودمو کندی و با خودت بردی به چشمای وحشت زده ی من نگاه کردی و گفتی نترس زود میام اما مگه حتی حرفای تو هم میتونست دل نا آروم منو تسلی بده؟گفتی تو باید افتخار کنی من دارم مثل یه مرد میرم مردی که از شرافتش،حق برادرای بی دست و [...]
عمو گجموی عزیز تولدت مبارک…
ارسالشده در تولد در 20/11/2008 | 41 دیدگاه »
عمو گجموی عزیز تولدت مبارک….. فردا تولد یکی از عزیزترین، بزرگترین وفهمیده ترین و مهربون ترین آدماییه که تو طول زندگیم باشون برخورد کرد کسی که در نگاهش به زندگی و کلامش,شرافت دیدم… کسی که روح پاک ایرانی بودن و عشق به همخون و هم خاک را با تک تک کلماتش در وجود [...]
اگه نامرئی بودم!!
ارسالشده در بازی در 10/11/2008 | 12 دیدگاه »
دوشیزه شین عزیز منو به بازی «اگه نامرئی بودم»دعوت کرده با اینکه دیر شد اما چون خیلی دوست دارم، میگم چه کارا میکردم اما اینا در صورتیه که من قدرت اجرایی هم داشته باشم!!!! 1-یک پیرمرد خیاط سر کوچه ما هست که از بچگی ازش بدم میومد دوچرخه ی منو قایم میکرد که فکر کنم دزدیدنش [...]
نامه عاشقانه!
ارسالشده در ادبي در 02/11/2008 | 33 دیدگاه »
سام علیک همشیره چی جوری بگم؟آخه ما بچه لوطیا رو چه به نوشتن و این حرفا و این جنگولک بازیا؟ببین خواهر من ختم کلوم یادته یه روز بت گفتم ما گوشه نشین شهر عشقتیم؟تو هم گفتی باش تا اموراتت بگذره! حالا میخوام بگم والا بلا از گوشه نشینی خسته شدیم میخوایم ترقی کنیم بیایم بالا [...]







