میگن دوست خوب عین یه ستاره می مونه که شاید گاهی نبینیش اما مطمئنی همیشه هست…
توی این مدت حسابی گرفتار بودم همه جوره…هم کار هم مسافرت هم خانوادگی اما خوشبختانه همش خیر بود…الحمدلله شکر
خواستم خبر سلامتیمو بدم به تک تک شما ستاره هایی که تو این مدت هم از طریق وبلاگ هم ایمیل هم اس ام اس از حالم با خبر شدین و نگرانم بودین،لابد الان میگید اوه اوه چه تحویلی از خودش گرفته!(از تمامی عزیزانی که ما را یاری نمودند از بقال و چقال و دوستان با اینترنت کم سرعت،پرسرعت،دایال آپ و….کمال تشکر را دارم امیدوارم در شادیهاتون جبران کنم
)
همتونو دوست دارم..
کوتاهی این دوست بی معرفتتونو ببخشید…
پس نوشت 1: انگاری باید حضور همیشه در صحنه احمدی نژاد رو بپذیریم به همتون تسلیت میگم!
پس نوشت2:خوبه توی این مدت انتخابات چهره بعضی وبلاگ نویسای دو آتیشه طرفدار احمدی نژاد واسه هممون روشن شد!
پس نوشت3:سیاست توی این مدت خیلی آزارم داد واسه همین برای یک ماه کاملا” دور اینترنت و روزنامه و اخبار و کانال های سیاسی رو خط کشیدم و پناه بردم به رمانهای عاشقانه !خیلی خلسه خوبی بود از سیاست! چسبید! من اینا رو خوندم (بازی عشق،بهارک،دالان بهشت،ماندانا،الهه ناز،برزخ اما بهشت،حریم عشق،سهم من،یاسمین،رایکا،پنجره،باغ مارشال و اتوبوس آبی…)از بین همشون هم دالان بهشت و رایکا رو پیشنهاد میکنم حتما” بخونید!
حالا اسم سایت های دانلودشون رو هم براتون میذارم:
http://www.aryabooks.com/
http://www.98ia.com/
پس نوشت 4:به همتون سر میزنم
ارسال شده در آدم برفي | 36 Comments »
حاصل عشق مترسک به کلاغ…
مرگ یک مزرعه است…
تنها پسنوشت!این اس ام اس همین الان به دستم رسید نمیدونم چرا خیال میکنه من نمیتونم یه مزرعه رو آباد کنم!
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم،نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها,دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم……..
ارسال شده در آدم برفي | 16 Comments »
این روزا یاس و سرگشتگی همه وجودمو گرفته..امروز وقتی نماینده وزارت کشور بود یا نمیدونم شورای نگهبان داشت تو تلویزیون میگفت که انتخابات 40 میلیونی ایران در واقع رفراندومی بود برای دادن یک آری دیگر به جهموری اسلامی!!چنان منفجر شدم که مامانم از جا پرید فقط صدای خودمو می شنیدم که با فریاد میگفتم خفش کنید این تلویزیون لعنتیو…
یاد اون چارشنیه کذایی افتادم 20 خرداد روز آخر تبلیغات،رفته بودیم توی ستاد مرکزی میرحسین که طرفدارای وحشی احمدی نژاد حمله کردن و ستاد رو محاصره کردن یادم نیست چی شد فقط میدونم جلوی صورتمو گرفته بودم که از شیشه هایی که میشکست و پاره آجرایی که رو سرمون میریختن فقط صورتمو نجات بدم وقتی بعد از چهل و پنج دقیقه بالاخره با دخالت پلیس از اونجا من و بقیه نجات پیدا کردیم و با سر و صورت خاکی و ژولیده و آشفته بالاخره رسیدم خونه..خیالم راحت بود که دیگه این آخرشه!اما حالا چی؟4سال دیگه باید این خفتو تحمل کنیم؟
واقعا” احساس میکنم جای هیچ حرف و بحث سیاسی نیست…فقط تو یه بهت سنگین و غمگین به سر می برم و در غم عزیزان ناشناخته ای که این چند روز تو تهران کشته شدن سوگوارم…
ارسال شده در اجتماعی | 8 Comments »
این روزها تب و تاب انتخابات بالا رفته منم میخوام به میر حسین رای بدم راستش هیچکس شاید به اندازه من از چند ماه قبل بین دوست و آشنا تحریم انتخاباتو تبلیغ نمیکرد اما حالا وقتی دقیق فکر میکنم می بینم دیگه سکوت مردمی کافیه!!!!!!! با تحریم هیچی عوض نمیشه اما با رای دادن شاید چرا..
یه دونه رای بین هشتاد میلیون از نظر منطق ریاضی تاثیرش کاملا”صفره!اما اون یه دونه یه آدمه،منم،پس مهمه!
راستش یه دلیل کاملا” شخصی هم پشت این قضیه(رای دادن به موسوی) خوابیده!
امروز دارم میرم یکی از ستادها یه دونه عکس بگیرم بزنم شیشه عقب ماشین بابا تو خیابونا ویراژ بدم!
پس نوشت1:به این دختره رکسانا صابری حسودیم میشه نه برا خودم برا یکی از عزیزترین هام که الان تو اوینه!کاش اونم پاس آمریکایی داشت!کاش اونم هیلاری کلینتون و بقیه رو داشت!کاش همه زندانیا که به جرم تفکر تو زندانن ایرانی نبودن اصلا”…
پس نوشت 2:این جمله مخملباف در حمایت از میر حسین به نظرم خیلی واقعی و زیبا اومد:
“احمدی نژاد از رای هایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رای هایی که من و تو به صندوق نریختیم ،پیدایش شد.”
اینم منبعش گاه و ناگاه نوشته ها
پس نوشت 3:یک مطلب زیبا و کوبنده در پاسخ به فاطمه رجبی که رنگ سبز طرفداران میر حسین رو رنگ “سبز لجنی” خوانده بود..وبلاگچی
ارسال شده در آدم برفي | 13 Comments »
از شما چند سؤال میپرسیم؛ اگر چنانچه حتی به 2 سؤالِ ما پاسخ مثبت دادید، آنوقت بدونِ ناراحتی رأیِ خود را در انتخاباتِ آینده بهاسمِ آقایان به صندوقها بریزید و اینک سؤالات:
1- آیا میتوانید تک و تنها به کافهیی بروید و برای رفع خستگی 4 گیلاس مشروب بالا بیندازید؟
2- آیا میتوانید شبها که به خانه میآیید، بطر عرق را از جیبتان درآورده، شوهرتان را با لگد از خواب بیدار کرده و فریاد بکشید: «مرتیکه چرا خوابیدی؟ الهی کور بشی پاشو واسم غذا بپز» و بعد بهدلیل خوب نپختن غذا کتکِ مفصلی به او زده و از خانه بیرونش کنید؟
3- آیا میتوانید شوهرتان را لگدمال و مشتمال کنید که هیچ، برادرشوهر و پدرشوهر و از همه مهمتر، مادرشوهرتان را آنقدر کتک بزنید که باد کنند و ایبسا انشأالله به درک واصل شوند؟
4- آیا بعد از زایمان میتوانید بچه را به پدرش داده و بگویید «این تو و این بچهات، جونت درآد با پستونک بزرگش کن تا قدرم رو بدونی» ؟
5- آیا وقتی با کسی دعوا میکنید میتوانید فحش شوهر و برادر به او بدهید؟
6- آیا میتوانید به مردی که از او خوشتان آمده متلک بگویید، نیشگونش بگیرید و سپس او را به همین کار متهم کرده و آبرویش را ببرید؟
7- آیا وقتی مردی سرتان را شیره میمالد و بکارتتان را لوطیخور میکند، میتوانید او را آزادانه هدفِ گلوله قرار دهید؟
8- آیا درحالیکه شوهرتان در منزل منتظر شماست، میتوانید با دوستپسرتان کنار دریا رفته و روی شنها پشتک و وارو بزنید؟
9- از آن هم مهمتر، آیا میتوانید با یک مرد رسماً و با 4 مردِ دیگر غیررسماً ازدواج کرده و توأماً صاحب 5 شوهر باشید؟
10- و بالاخره آیا میتوانید رئیسجمهور، وزیر، شهردار و فرماندار بشوید؟
شما میتوانید به همهی این سؤالات پاسخ مثبت بدهید و باز گرفتار مردان شده و استثمار بشوید ولی اگر میخواهید تمامِ این حقوق قانوناً به شما تعلّق بگیرد، شما را بهخدا یکبار برای همیشه در انتخابات شرکت کنید و به ما رأی بدهید.
ارسال شده در آدم برفي | 21 Comments »
چند روز پیش اون گربه سیاه سفید عوضی رو تو کوچه دیدم کفش تابستونی پام بود با 3 متر پاشنه! ناخودآگاه خواستم یه لنگه کفشمو دربیارم بکوبم تو سرش که با بوق ماشین احسان که درست پشت سرم بود به خودم اومدم که یعنی این کارا چیه؟(طفلک احسان هنوز به خل بازیا من عادت نکرده)…
بازم یاد یاسی افتادم..
تازه سرشو از تخم دراورده بود که بابام از تو زمیناش پیداش کرده بود و اوردش برا من که بزرگش کنم ، یه تیکه گوشت سیاه کوچولو بود لخت و بدون پر و بی دفاع از سرما میلرزید..ازش چندشم شد.
اما وقتی نگاهش بهم افتاد تصمیم گرفتم نذارم از تنهایی بمیره!اسمشو گذاشتم یاسی…روزای اول با دستای خودم غذا میذاشتم تو دهنش و با لوله خودکار آب میریختم تو گلوش،کم کم پر در می اورد و روز به روز بزرگتر میشد دیگه کم کم یاد گرفت خودش غذا بخوره اولا خیلی با مزه بود بلد نبود درست بخوره بازم میومد طرف من که بذارم تو دهنش…یاسی قشنگ من روز به روز بزرگتر و خوشگلتر و شیرین تر میشد دیگه شبانه روز تو اتاقم و با من بود تو قفس هم نبود آزاد آزاد..
به عشق اون گاهی کلاسای دانشگاهو دو در میکردم تا بیشتر پیشش باشم گاهی ساعتها مینشستم گوشه حیاط و شیرین کاریاشو تو باغچه و بازی کردنشو تو گلها تماشا میکردم..
سوت که میزدم هر جا بود میومد وقتی با تلفن حرف میزدم می پرید رو شماره ها و شاسی تلفن رو قطع میکرد و چون میدونست الان دعواش میکنم زودی فرار میکرد،عاشق بازی کردن با کاغذ بود وقتی جزوه هام پخش و پلا بود و درس میخوندم میومد یواشکی از کنارم با نوکش کاغذامو میبرد و داد منو هوا می برد اونوقت باید یه ساعت دوباره جزوه ها رو مرتب میکردم وقتی خواب بودم میومد نوک میزد رو صورتم،دکمه های بلوزمو میکشید…
وای که صد تا از این برنامه دیدنیها که تلویزیون نشون میده به یکی از شیرین کاریا یاسی من نمیشد.
اون روز تلخ تابستونو هیچوقت یادم نمیره..یاسی هوای تابستونی رو خیلی دوست داشت منم داشتم میرفتم بیرون واسه همین گذاشتمش تو قفس قشنگش و آویزونش کردم به میخ رو دیوار حیاط..وقتی برگشتم سریع رفتم پیشش که ببرمش تو اتاق چون میدونستم الان قیافش تو همه و حسابی شاکیه و قفسو دوست نداره…وقتی پرهای خونیشو کف قفس دیدم و تو همون حین گربه پرید رو دیوار تازه فهمیدم یاسی نازنین من چه بلایی سرش اومده…چشام سیاه شد و اشکم درومد چنان گریه ای میکردم که هیچکس نمیتونست آرومم کنه ،البته مامان و بابا و سیاوش هم حالی بهتر از من نداشتن اما حداقل گریه نمیکردن یادمه تا دو ساعت تموم من فقط اشک میریختم و هق هق میکردم..
جای یاسی شیرینم کنارم خالی بود..
هنوزم وقتی اون گربه رو میبینم داغم تازه میشه…قفس یاسیم هنوز گوشه حیاطه..
کاش یه بار دیگه میدیدمش، راستی پرنده ها هم اون دنیا زنده میشن؟
ارسال شده در آدم برفي | 15 Comments »
بزن خجالت نکش بذاربهت بگن کارتو عالی انجام دادی! بذار چنان جای اون باتوم رو بدن نحیفش بمونه که تا ابد یادش نره !هرچی محکم تر بزنی بیشتر خفه میشه!بیشتر صداش درنمیاد!بزن داداش شلاق و باتومت رو محکم بکوب به دست و پاش!! اما چشماتم ببند!
نکنه یهو چشمت به چشمش بیافته که تورو ببره به زمانهای دور به دوران کودکیت…
با ذوق و شوق برگه بیست املاتو گرفتی و سر جات نشستی تا آقا معلم صدات کنه و جایزه ات رو بهت بده جایزه فقط یه مهر صد آفرین بود اما به اندازه دنیایی خوشحالت میکرد عشق هر شبت شمردن بیستها و مهرهای صدآفرین بود و بعد به بابا نشون بدی و اونم بوست کنه و بگه پسر گلم میخواد انقدر بیست بگیره تا دکتر بشه وتو کیف میکردی…
آقا معلمتو با همه وجود دوست داشتی وقتی با وسواس مداد سیاه رو طوری تو دستات میذاشت که یاد بگیری نوشتنو ، تو با همون معصومیت کودکانه دلت میخواست بوسش کنی اما روت نمیشد ….چند روز دیگه روز معلم بود از بابا پول گرفتی تا برا معلمت گل بخری…وقتی شاخه گل رز رو تو زرورق رنگی بهش دادی به اندازه دنیایی خوشحالش کردی با خودت گفتی اینهمه اون منو با مهر هزار آفرین خوشحال کرد یه بارم من!
پیشونیتو بوسید و با همون دستای مهربون دستتو فشرد و گل رو گرفت تمام دنیا بعد از پدر مادرت، چشمای مهربون آقا معلم بود صبحا به عشق اون تمام راه تا مدرسه رو با کیفی که رو دوشت سنگین بود میدویدی..
آخر سال چقدر براش گریه کردی اونم بهت گفت پسر گلم بازم تا کلاس پنجم تو یه مدرسه هستیم هرروز زنگا تفریح بیا پیشم و تو دستشو مثل یه مرد فشردی ولی …
چه راحت فراموش کردی…….
حالا یه پیرمرد نحیف زیر دستای مردونه و سنگین تو زیر فشار باتوم داره درد میکشه خوب نگاش کن خودشه؟مگه نه؟چی میخواد؟حداقل رفاه برای خودش و زن و بچش که تو این سالهای خستگی بتونه با آرامش به روزایی فکر کنه که گرد گچ تخته سیاه به سرفه اش مینداخت اما صداش درنمیومد.
بزن که با هر شلاقی که به بدنش میزنی خودشو نفرین کنه که عمر و جوونیشو به پای من،تو،ما گذاشته…
بزن خجالت نکش این دستایی که تقلا میکنن باتوم رو دور کنن همون دستایی ان که یه روزی مدادو تو دستات گذاشتن و املا نوشتنو یادت دادن…
اون پیکر نحیف که عشق ورزیدن رو خدا تو وجودش به ودیعه گذاشت توان تحمل درد این ضرباتو نداره…
نزن بسه دیگه!!خجالت بکش…
پس نوشت:لینک خبری ای برام ارسال شد با این تیتر:
کتک زدن معلمان توسط لباس شخصی ها
اما متاسفانه به خاطر مشکلی که تو سیستمم بوجود اومد نتونستم لینکو اینجا بذارم اما تو بالاترین سرچ کنید پیداش میکنید.
و انقدر از خوندن مطلب متاثر شدم که این پست رو با اشک نوشتم..
ارسال شده در آدم برفي | 10 Comments »
دوستان در جریان هستن که هفته پیش 4 روز تهران بودم
روز آخر تصمیم گرفتم برم طرفای انقلاب،با خیال راحت درست دور میدون انقلاب قدم میزدم که دو نفر صدام کردن وقتی برگشتم دو تا ازون خواهرای خفن باحجاب دیدم با چند تا پلیس مرد و یه ماشین گشت ارشاد!!منو میگید قالب تهی کردم یخ زدم!
تو پرانتز بگم(من اصولا آدم شجاعی هستم یعنی 12 شب هم شده که رفتم بیرون چیزی از سوپر مارکت بخرم یه مدتم که کلاس کاراته میرفتم دیگه حسابی به خودم مغرور شده بودم یه بار تو یه کوچه خلوت تنها بودم که 3 تا پسر مزاحمم شدن بلایی به سرشون آوردم که هنوزم وقتی یادش میفتم از خنده ریسه میرم یادمه وقتی واسه مامانم تعریف کردم چنان داد و بیدادی راه انداخت که ای خدا همین روزاست که یه چاقویی چیزی بت بزنن آخه تو چرا دختر شدی تو باید پسر میشدی اونم از نوع لاتش!!!تا کی هی میخوام بترسم تو دعوا راه نندازی و …)
بگذریم،داشتم میگفتم دورمو گرفتن منم واسه اولین بارحسابی ترسیدم گفتم دیگه کارم تمومه الان میبرنم منکرات و بعدم زندان و خانواده ام هم خبر ندارن و بعدم سر به نیستم میکنن گفتم بدرود زندگی!! و رفتم سمت ماشین
بعد اون دو تا خانوم که چهره شون هم خوب یادمه اومدن گفتم عزیز دلم چرا مانتوت کوتاهه؟کارت شناسایی داری؟گفتم نه چرا منو گرفتید مگه من چه کار کردم برید ازین دخترا که آرایش خفن کردن بگیرید ازین بی حجابا بگیرید من که خیلی ساده ام زورتون به شهرستانیا میرسه و…… بعدم اومدم فرار کنم (پیش خودم گفتم اشکال نداره یه کتک میخورم اما در عوض از فردا فیلم درگیریم میره رو یوتیوپ و حسابی معروف میشم شایدم مثل احمد باطبی برم آمریکا و دکتر نوری زاده و صدای آمریکا و….)
اما برخلاف تصورم اونا آدمای فوق العاده خوبی بودن راستش خود من قبل از برخورد باهاشون خیال میکردم یه مشت آدم عقده ای زشت و حسودن!
اماباید بگم تو عمرم کسی انقدر آروم و متین باهام حرف نزده بود !! واقعا” انسان بودن ،خانوم وبا شخصیت،گفتن عزیزم تو موهات معمولیه آرایشت زننده نیست هیچ مشکلی هم نداری فقط مانتوت کوتاهه گفتم اما تو شهر ما این مانتو مناسبه گفتن توتهرون فرق داره بعد که من از جبهه گیری اولیه ام کم شد گفتن حالا چرا انقدر سریع موضع گرفتی؟منم راست و حسینی گفتم چون من کارم تو شرکت اینترنتیه از بس فیلم شماها رو دیدم خب ترسیدم !گفتن حق داری اما اونا فیلم توهینایی که به ما میشه،کتکایی که به ما میزنن،دعواهایی که میکنن و…رو نشون نمیدن فقط بعضی جاهاشو میذارن.بعدم گفتن قانون اینه یه مانتو بلند بتون میدیم که بپوشید همین!اما چون شما تهرونی نیستی و نمیدونستی اشکال نداره بعدم خیلی مودبانه خداحافظی کردیم….
باورم نمیشد انقدر راحت از دست گشت ارشاد خلاص شدم(البته یه فرم مشخصات پر کردم که من احمق هم عین خنگا تمام مشخصاتو دقیق و کامل نوشتم انگار واسه کنکور دارم ثبت نام میکنم الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره)
این خاطره رو نوشتم که یادم بمونه همه آدما بد نیستن تو هر مقام و منصبی باشن.
نوشتم که یادم بمونه همه رو با یه میزان نسنجم هم اون وحشی بازیای بعضی گشتهای ارشاد کثیفی که تو اینترنت فیلمشون درمیاد هستن هم اینایی که به آدم از گل نازکتر نمیگن.
نوشتم که شما هم بدونید همشون بد نیستن.
پس نوشت1:بهم نگید همشون بدن حالا شانس اوردی گیر یه خوبشون افتادی!
پس نوشت 2:بهم نگید بی جنبه نباش و با یه برخورد خوب طرفدارشون نشو!
پس نوشت3:بهم نگید نزدیک انتخاباته وگرنه حالیت می کردن با کی طرفی!چون خودم میدونم!!!
پس نوشت 3:اصلا”هیچی نگید!
شری راجنیش میگه:زندگی مثل رودخونه است خیلی وقتا فقط باید کنار بایستی و جریانشو نگاه کنی و قشنگیشو ببینی اگه بخوای توش شنا کنی نه تنها قشنگیاشو نمی بینی بلکه فقط باید تلاش کنی خودتو نجات بدی شایدم غرق بشی!!
ارسال شده در آدم برفي, اجتماعی, روزمره | 18 Comments »
سلام به همتون 
اول از همه ممنونم بابت کامنتای محبت آمیز تک تکتون تو این غیبت تقریبا” صغری!!
مسافرت بودم و بعدم به شدت تحت فشار کاری…
همین!
فقط خواستم بگم سالمم
پس نوشت:هیچی!
ارسال شده در آدم برفي | 15 Comments »
سلام قبل از هر چیز منو به خاطر تاخیرم ببخشید به قول بعضیا پست باید خودش بیاد!
آریو عزیز منو دعوت کرده به بازی ” صبح روز رفتن” همه ی کسایی که به رفتن یا به عبارتی فرار کردن از ایران فکر میکنن توی این بازی دعوتن و میتونن براش یه قصه بنویسن.
من به رفتن فکر نمیکنم پس بهتر بود تو این بازی شرکت نکنم اما چون رد دعوتو خلاف ادب میدونم پس مینویسم…
دیگه خودم هم از مرور کردن خاطراتم خسته شده بودم از همه ی اون ظلمهایی که با چشمای خودم با این سن کم دیدم از زنی که به حجابم گیر داد ،از دوستم که میخواست فرار کنه و بره تهرون !میگفت میره کار کنه و سالم زندگی میکنه ولی مگه میتونست؟همون شبی که داشت میرفت طاقت نیوردم و به بابام گفتم و درست توی ترمینال با بابام رفتیم برش گردوندیم.
یه روز که از دانشگاه برمیگشتم از متلکها و نگاه هایی کثیف 2 تا جوجه بسیجی حالم به هم خورد اما کاری نکردم جواب هم ندادم چون معلوم نبود چی به سرم میاد!
تصمیم گرفتیم با دوستم صبح های زود بریم دوچرخه سواری یه روز با تفنگ ژ3 جلومونو گرفتن گفتن پس کو چادرتون؟میخواستم بگم دوچرخه سواری با چادر؟؟؟ اما از نگاه اون آدم ریشو ترسیدم!
من ،ما ، هیچی نمیخواستیم هیچی نمیخوایم جز یه ذره آزادی! همین!چرا فکر میکنن ما اگه آزاد باشیم آدمای خطرناک و ترسناکی میشیم؟به لجن کشیده میشیم؟ نه ما فقط راحت تر زندگی میکنیم ما فقط….بی خیال!
داشتم میگفتم از فقر،وحشتناک ترین کلمه برای من، که به نظرم تک تک آدمای دنیا تو بوجود اومدنش مقصرن!ازتبعیض، فساد،فحشا،دزدی،ریا،کلک ،باند بازی،دخترای خیابونی،وحشت اوین،دروغ..دروغ..و دروغ!
اما با همه ی اینا نه!من نمیتونم به همین راحتی از خاکم دل بکنم از خاکی که توش بزرگ شدم توش گل بازی کردم و تو سر و کله دوستام زدم..
من اینجا رو دوست دارم با همه ی تلخ بودنش..من نمیتونم یه قطره اشک مادرم رو فدای یه عمر خوشبختی خودم کنم تازه اگه اونور آبها خوشبختی وجود داشته باشه برای من غریب مهاجر!
شمردن موهای سفید بابا برای من یه غم تلخ داره اما نمیتونم که نبینم!نمیتونم بدون بوسیدنشون هر روز زنده بمونم..
اینجا هنوز خیلی چیزا برای دوست داشتن وجود داره..خیلی چیزا…شاید بهتر باشه یه کم کوتاه بیایم یه کم واقعیت کشورمونو درک کنیم و سعی کنیم باهاش کنار بیایم.
شاید این جمله کمال ابلهی باشه اما من ابله نیستم من به دروغهای دولت عادت کردم!!!
من به احمدی نژاد با همه ی سادگیش و خوش خیالیش و غرض ورزیای کودکانه اش میخندم!
من دیگه حرص و جوش نمیخورم وقتی میبینم به ایرانی به چشم تروریست نگاه میکنن!من به تلاشهای احمقانه گشت ارشاد برای امر به معروف خنده ام میگیره!وقتی از کانالهای تلویزیون خودم خوشم نمیاد خیلی راحت میزنم ماهواره!من هر جور دلم بخواد لباس میپوشم هر رنگی که دوست دارم فقط یه کم نجیبانه تر!من حسابی آرایش میکنم مگه من چی میخوام که بخوام همه دلبستگیا و وابستگیامو بذارم و برم؟
من این کشوروخاک رو با همه ی عقب موندگیاش عاشقانه دوست دارم!!
ارسال شده در اجتماعی | 28 Comments »
بی مقدمه شروع کنم اگه من یه کاره این مملکت بودم حتما یه اسکاری،تندیس چهره های ماندگاری، چیزی به این مهران مدیری میدادم!
“من کاپیتان هواپیمایی شدم که حتی یک بارم قبلا” سوار اون نشدم”
چه قشنگ این مردهنرمند سینمای ایران داره تا جایی که میتونه داره طنز تلخو به تصویر میکشه جسور و شجاع،از هیچ کسی هم نمیترسه، دیشب پای تلویزیون مردم از خنده وقتی فوتبالیستها رو توی رختکن نشون میداد در حال مش و میزامپلی!!!!
(البته همه فوتبالیستها احترام برانگیزن اما خب طنز همینه دیگه ریزترین نکاتو زیر زره بین می بره و خیلی وقتا توی طنز،خشک و تر با هم میسوزن)
البته من مرد هزار چهره اول رو دنبال نکردم بعدها که تعریفشو شنیدم از اینترنت دیدم و الحق که آفرین بهش گفتم !!
پس نوشت 1:امیدوارم عید به همتون حسابی خوش گذشته باشه و از ته دل دعا میکنم همتون سال خوبی داشته باشید.
پس نوشت2:این کروبی چی خیال کرده که داره با قاقالی لی گولمون میزنه؟خوب رگ خواب مردمو پیدا کرده!
اینجا
اینجا
اینجا
اینجا
رو بخونید خودتون میفهمید!
پس نوشت 3: اینو حتما” بخونید یاسین تایمز یه میر صیافی دیگه؟؟؟؟؟
ارسال شده در آدم برفي كيست؟, اجتماعی | 27 Comments »
د آخه بی مروت این رسمشه؟اینهمه ذوق کردیم کمپین گذاشتیم؟امضا کردیم واسه چی؟واسه تفریح که نبود خو!
چه میدونم؟ گفتیم شاید تو بتونی یه مرهم کوچیک بشی به زخمامون مرهم که نه لا اقل نمک نباشی..هرچند تو تون هشت سال نتونستی! اما چه کنیم که بد جوری تو منگنه ایم بدجوری این تاریخ لعنتی طناب انداخته دور گردنمون و هی فشار میده لا مصب…به خدا بریدیم دیگه..تا کی اینهمه بدبختی؟دیگه پوستمون از پوست کرگدنم کلفت تر شده!
ذوقمون این بود گفتیم میای حداقل وقتی هر شب این تلویزیون بی صاحاب مونده رو باز میکنیم لبخندتو ببینیم هرچند الکی باشه! حالا میخوای نیای؟خب نیا به درک!!!!!!!!
ما که همه جوره داریم میکشیم اینم روش!دلمون خوش بود حداقل تو دنیا به چشم تروریست قاتل جانی وحشی نیگامون نکنن بذار بکنن…دلمون خوش بود یه کم این مملکت سر و سامون بگیره یه کم آرامش یه کم امنیت یه کم آسایش! نه صدقه!نه پول نفت!…اما نه انگار به ما نیومده..مردیم از بس خبر خودسوزی و خود کشی و خودفروشی شنیدیم..
دلمون کبابه از این همه نامردی،از اینهمه بی لیاقتی و ناکارمدی این دولت نهم آشغالی!
یکی نیست به این مرتیکه بگه آخه وقتی مردم به نون شبشون محتاجن معلومه که به ماهواره امید ذوق نمیکنن هیچ ،واسش جوک هم میسازن!وقتی میای با ذوق میگی “هزینه ها درمان سال آینده دو برابر میشه” و پول دوا درمون نداریم انرژِی هسته ایت بخوره تو سرمون!
میبینی؟ احمدی نژاد ملت و مملکتو کرد پلی برا رسیدن به اهداف بزرگ و مثلا” آرمانهاش یکی نبود بهش بگه وقتی دختر 15 ساله تو مترو خودکشی میکنه یا یه بنده خدا از شدت بی پولی جلو مجلس خودشو آتیش مزنه این تویی که باید جواب بدی تو! توی لعنتی!
انقدر گفیتیم که خودمون هم دیگه حالمون به هم میخوره!خودمونم خسته شدیم دیگه قلم هم نمیکشه!…قاطی کردم حسابی، از اینهمه تبعیض و فقری که دارم تو این در عیدی میبینم!!!!!نمیبینی؟نمیشنوی؟همه دارن میترکن!
از یه طرف میگیم مثلا” انتخاباتو تحریم کنیم (که تحریممون بخوره تو سرمون)فوق فوقش نریم رای بدیم که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند روزی شهرام همایون ونوری زاده و بقیه سیاستمدارا بادی به غبغب میندازن که مردم ایران به پای صندوق ها نرفتن!بعدم یه کم رسانه های غربی میگن…بعدم هیچی ما میمونیم و چهار سال عقب موندگی با یه آدمی مثل بقیه!
میخوای با این ترفندا مارو بکشونی پا صندوق که به میر حسین رای بدیم؟نه!ما دیگه شدیم گرگ بارون دیده!یادم نرفته 4 سال پیش کاری کردن که با کله پریدیم دور دوم رفتیم به رفسنجانی رای دادیم اونم یه بازی بود برا کشوندن ما به پا صندوق!
کم بهمون کلک بزنید بسه دیگه به اندازه کافی احساس خریت داریم!
این اداها رو بس کن بیا اگه میتونی یه کم وضعو عوض کن!فقط یه کم!
ارسال شده در اجتماعی | 35 Comments »
صبح دیروز خسته از اون همه رقصی که شب قبل تو عروسی دختر عموم کرده بود گیج و منگ سوار تاکسی شدم که بعد نیم ساعت تاخیر بیام سر کار…راننده آهنگ معشوقه فرزین رو گذاشته بود…که منو برد به یک سال قبل…
.
.
.
.
.
روزی که منو دیدی فقط مسخره ام کردی!من و داییم با هم بزرگ شده بودیم فقط 4 سال اون از من بزرگتر بود و تو دوست داییم بودی،بار اول میدون آزادی اومدی دنبالمون و بعد شام رفتیم دربند…همونجا تو اولین برخورد بهم گفتی شکمو! منم ازت متنفر شدم…ازون روز کل کل ها شروع شد…من واقعا”از ته دل ازت متنفر بودم یه پسر چاقالو خوشگذرون بی ریخت و فوق العاده مغرور که 8 سال از من بزرگتره و تو گذشته اش دو میلیون دختر بوده و فقط بلده خودشو بالا ببینه و به دیگرون تیکه بندازه!
چند نمونه از تیکه هات یادمه:مانیا تو فکر میکنی خیلی خوشگلی که پشت چشمتو آبی کردی؟
چرا تو صورتت خال داری؟
تو قبلا” عینک نمیزدی ازین گنده ها مسخره ها؟فکر کنم دیدمت تو خیابون!(اون قبل از تهران تو شهر ما با داییم دانشجو بود!)
این پارکو میبینی؟(پارک گفتگو تو گیشا)من با دوست دخترام میومدم اینجا!
تو خیلی بچه ای خیلی بد عنق و خیلی گوشت تلخی!
و هزار مورد دیگه که حالا که دارم بهت فکر میکنم تو بایگانی ذهنم پاک شده…
یه روز یه اس ام اس برام اومد: دیوونه من میخوام هفته دیگه…به همین سادگی عاشق شدی…باورم نمیشد..
نمیدونم خوشحال شدم یا نه؟نمیدونم چی جواب دادم و چی شد؟نمیدونم اصلا” ازت خوشم اومد یا نه؟ اما حالا امروز من اینجا…تو اونجا…
من بهت جواب رد دادم!دلیلشو پرسیدی گفتم من و تو به هم نمیخوریم گفتم من اخلاقاتو دوست ندارم تو سعی میکنی با تحقیر منو به خودت علاقه مند کنی اون گفت همه اینا شوخی بوده احمق! اما من تو جمله آخر بهت گفتم برا یه دختر به سن من سخته بین عقل و احساس،طرف عقلو بگیره و من این کارو به خاطر هردومون کردم……….
هنوز بعد از یک سال نفهمیدم واقعا” دوست داشتم یا نه؟ اما اینو میدونم هروقت یادت می افتم یه غم غریب وجودمو میگیره نه به خاطر خودم به خاطر تو ،که تنها موندی که از میون اون دو میلیون دختر هیچکدوم کنارت نموندن!
همیشه تو ماشینت این آهنگ فرزین رو میذاشتی “یه معشوقه میخواستم واسه خونه قلبم که دنیامو بسازه توی ویرونه قلبم……و روز آخر بهم گفتی اون معشوقه تو نبودی! لبخند تلخی زدم و گفتم هنوزم نمیخوای ازین غرور احمقانه ات دست برداری؟
من حالا با همون شاهزاده ای که همیشه دوست داشتم عقد کردم و احساس کامل خوشبختی میکنم اما کاش توام خوشبت بشی من برا عروسیم دعوتت میکنم مطمئنم که میای!
کاش اون روز تنها نیای…به خدا می سپارمت..هیچوقت اهل اینترنت و این حرفا نبودی اما کاش این جرئتو داشتم که بهت بگم من ازت متنفر نبودم………..هیچوقت………
مواظب خودت باش!
ارسال شده در آدم برفي | 22 Comments »
انتخاب واحد- خیلی استرس داشتم…2 تا امتحان سخت تو یه روز و یه ساعت!کسایی که مثل من رشته تحصیلیشون برق – الکترونیکه حتما” میدونن الکتروتکنیک و تکنیک پالس جز سخت ترین درسای رشته برقه اکثر دانشجوها اینا رو تو یه ترم برنمیدارن چه برسه که بردارن و تو یه ساعت همزمان با هم امتحان بدن!!!!!!!
اونم با یه استاد که ذکر وحشتناکیشو از برو بچ ترم بالایی شنیده بودیم به نام استاد فتحی!
سر کلاس تکنیک پالس- من عین یه خنگ تمام عیار(متاسفم بابت این القاب که به خودم میگم اما دارم شفاف سازی میکنم!) فقط بروبرنگاه تابلو میکردم!
و بالاخره روز امتحان- داشتم سکته میکردم هیچی بلد نبودم …یه چشمم به ساعتم بود که وقت کم نیارم یه چشمم به دو تا ورقه! الکتروتکنیک رو که کم و بیش خونده بودم شروع کردم به نوشتن وقتی مطمئن شدم در حد 12 نوشتم گذاشتمش کنار رفتم سراغ معضل اصلی به نام تکنیک پالس…چند بار سوالارو مرور کردم وایییییییی حتی یه کلمه اش رو هم بلد نبودم هیچی! یعنی صفر مطلق!
حتی نمیشد از سر جلسه جیم بزنم که درس حذف بشه مطمئنا” مشروط میشدم تمام روشهای تقلب هم به روم بسته بود کمی اینور اونور سوت زدم و چشم چرونی کردم اما خبری نبود! بیشتر صندلیها خالی بود از ترس تکنیک پالس کسی نیومده بود امتحان بده همه حذف کرده بودن!!!
خداییش من درسو خونده بودم اما جوابا رو بلد نبودم پس یه فکربکری به کله ام زد!نشستم هرچی که از جزوه حفظ کرده بودم نوشتم تند تند2 صفحه پر کردم اما هیچ کدوم هیچ ربطی به جواب سوالا نداشت به هر حال ضرر نداشت که….. اگه استاد میخواست فقط به جواب سوالای خودش نمره بده مطمئنا” 1 هم نمیگرفتم!!!!!
و سرانجام اعلام نتایج- بر و بچ بشتابید که نمره ها تکنیک پالسو زدن تو سایت دانشگاه!!!!!!!!
چون افتادن و مشروط شدنم برام قطعی بود رفتم تو درسای ترم بعد تکنیک پالس رو برداشتم بعدم رفتم خونه! ساعت 3 ظهر با خودم گفتم خوبه حالا برم ببینم نمره ام چند شده پریدم رفتم اولین کافی نت نزدیک خونمون! با هزار استرس وارد شدم و زدم تکنیک پالس، بعدم دستمو گذاشتم رو نمره اش که یواش بردارم و ببینم ،که اگه سکته کردم خونم نیفته گردن کافی نتی ها!دستمو برداشتم و بله همونطور که حدس میزدم یه 1 گنده خودنمایی کرد اما انگار بازم ادامه داشت ….
نه باورم نمیشد…..
امکان نداشت…..
این محال بود حتما” کامپیوتره خراب بود….
میدونید نمره ام چند شده بود؟ 19:30
نفسم افتاد…دیگه نفهمیدم چطور خودمو رسوندم دانشگاه با کله پریدم تو گروه استاد فتحی اونجا نشسته بود تعجب کرد نفس نفس زنون گفتم استاد چطور شده؟من؟19:30؟
گفت اولا” من فهمیدم درس خوندی دوما” من از شجاعتت خوشم اومد که اومدی سر جلسه دیدی که همه حذف کردن؟
دلم میخواست بپرم یه ماچ از استاده بکنم و بگم استاد توروخدا اگه قصد ازدواج داشتی خبرم کن!!!اما خیلی جلو خودمو گرفتم!
پ.ن نمره من مثل توپ نه تنها تو گروه برق بلکه تو کل دانشگاه صدا کرد دیگه آدم بود که برا رفع مشکل درسی میومد پیش پروفسوری که میگفتن تکنیک پالس شده 19:30!!!
پ.ن: استاد فتحی ترم بعد همه روکه ترم قبل حذف کرده بودن انداخت!
پ.ن: انگار هنوز استاد فتحی قصد ازدواج نداره چون هیچوقت خبرم نکرد…
پ.ن:ذره ذره این خاطره که مو به مو عین واقعیته برام شیرینه و جز قشنگترین خاطرات زندگیم
ارسال شده در آدم برفي | 30 Comments »
هنوز صدای جنگ میومد بوی ترس و خون و خاک .. صدای پرواز وحشتناک هواپیماهای جنگی، صدای آژیر قرمز…هنوز صدای جیغ دخترهمسایه که خونشون تو یه لحظه با خاک یکی شد و اون وحشتزده به پیکر بی جان عزیزترین کساش نگاه میکرد تو گوشت می پیچید..هنوز عروسک خاکی و پاره اش تو دستش بود..تو محکم بغلش کردی که نترسه و جیغ نزنه اما مگه میشد؟ از بچگی دوستش داشتی وبارها و بارها تورویاهای بچگیت عروست شده بود و حالا چه غریبانه و یتیمانه در آغوشت می لرزید…
تصمیمتو گرفتی باید میرفتی جبهه..اما هنوز بزرگ نشده بودی هنوز غروبا بیخیال هیاهوی جنگ تو کوچه فوتبال بازی میکردی..مادرت سعی کرد جلوتو بگیره اما نتونتست دخترهمسایه به پات افتاد اما نه تو تصمیمتو گرفتی باید به خاطر شرافت خودت و عزیزانت میرفتی، میرفتی تا در حد خودت بجنگی با اون بی شرم هایی که همه چیز ملتتو تو اون سالهای سخت و سیاه گرفتن….
تو روزای پر از دود و خاک و گلوله و توپ و تانک و کشته های جنگ تنها دلخوشیت نوشتن نامه به دختر همسایه بود……..
انتظار….
انتظار….
اما دیگه هیچوقت از تو خبری نشد، نه پیامی نه خبری نه نامه ای..روزگار و سالها گذشت……
امروز دیگه نه مادر منتطری مونده نه دختر همسایه ای نه نامه ای نه هیچی…فقط یه پیکر آوردن به اسم شهید گمنام! گذاشتن وسط دانشگاه!
اما جای توکه اونجا نیست جای تو یه آرامگاه پاک و دنج بود برای همه کسایی که اگه گاهی دلشون گرفت بیان پیشت تا با دیدنت بفهمن چقدر مظلوم بودی چقدر مظلوم رفتی اونوقته که همه غصه های خودشون یادشون میره…
دیدیم که چقدر به جسم بیجان زجر کشیده و ناکامت بی حرمتی شد! اما اینو نذار به حساب دانشجوهایی که دلشون میخواد راه تورو ادامه بدن و از شرافت مملکتشون عین تو اما یه جور دیگه دفاع کنن،این بی حرمتی که تو حریم دانشگاه به پیکرت شد تقصیر کسایی بود که خواستن با خون تو برای خودشون آبرو بخرن….
از برادر و خواهرای دانشجوت کینه ای به دل نگیر اونا هم بیگناهن عین تو! اونا هم بازیچه شدن اونا هم مثل تو سوختن..
از اتفاقات دانشگاه دلت شکست،میدونم.
اما بیا و برای ما از اون بالایی که هستی دعا کن شاید واژه های معصوم تو خلوت بی وجدانی نامردای روزگارو بشکنه….
پس نوشت:این مطلبم اشاره داره به حوادث اخیر دانشگاه پلی تکنیک و امیر کبیر.
ارسال شده در اجتماعی | 24 Comments »
سروش عزيز منو به دعوت كرده به بازي گذاشتن عكساي بچگي تو وبلاگ
اما 3 نكته:
اول اينكه من تو بچگي زشت بودم!! و خودم هم در كمال فهميدگي! اينو قبول دارم كاش يه بازي بذارين از عكساي زمان الان تا همتونو با عكساي فوق العاده قشنگ الانم سوسك ميكردم!!!!!
نكته دوم اينكه نتونستم با موبايل بهتر از اين عكس بگيرم واسه همين از بين همه عكسام فقط همين دو تا قابل رويته و البته كيفيتشون افتضاحه!
سوم اينكه به خاطر دير شدن بازي و اينكه به بدترين نحو اجراش كردم معذرت ميخوام!!

من در حالي كه 40 روزه بودم اولين مسافرتمو رفتم كرمانشاه!

توي اين عكس خيلي خوشحال به نظر ميرسم دليلش يادم نيست!!

علاقه من از همون بچگي به رانندگي خودشو بروز داد
پس نوشت1:الان كه دارم اين پست رو ميذارم همزمان مشغول بلعيدن يه ساندويچ گنده هايدا هم هستم كه سس ساندويچه گند زده به كيبورد و همه!
پس نوشت2:چند روزيه رانندگيم عالي شده (البته از نظر خودم) در همين راستا به خودم لقب “ماني شوماخر “ دادم!!
پس نوشت3:پست بعديم رو كمتر از 24 ساعت آينده منتشر ميكنم
ارسال شده در بازی | 20 Comments »
بنده مسئول بخش ADSL (اینترنت پرسرعت) یه شرکت خصوصی هستم البته ازاونجایی که شرکت ما بزرگترین ISP در استانه مسئولیت و کار من زیاده، اما چون همش سر و کارم با اینترنته خسته نمیشم البته گاهی سر و کله زدن با بعضیا واقعا” کلافه ام میکنه از جمله سوالایی ازین قبیل:مودمو کجا بذارم؟کارت شبکه چیه؟سایت باز نمیشه!مسنجرم بالا نمیاد!سرعتم پایینه!نمیتونم دانلود کنم و………باور کنید گاهی شبها خواب مودم میبینم!!!
بگذریم پریشب با خودم گفتم مدیر بخش ADSL باشی سرعت 512 کیلو بیت نامحدود بدی دست ملت اونوقت خودت تو خونه با دایال آپ وصل بشی؟؟؟؟؟؟؟ یا 6 ساعت علاف یه سایت ناقابل یاهو بشی؟واقعا” شرم آوره…این شد که دیروز صبح با ماشین آقای پدر راهی مخابرات شدم جهت وصل اینترنت برای اتاقم…کارمو انجام داد مو برگشتم همینطورکه داشتم میومدم پلیس جلومو گرفت و گفت بزن کنار بعدم همون جمله همیشگی پلیس ها : گواهینامه و کارت ماشین؟داشتم فکر میکردم جرمم چیه که متوجه شدم کله همه ماشینا اونوریه!!!!!!خیابون یه طرفه بود!پلیس مهربون گفت دو جرم: نبستن کمربند و دو چهار راه یه طرفه رو اومدن! گفتم کمربند که هیشکی نمیبنده بعدم من تابلو ندیدم!گفت ایندفعه بی خیال میشم آروم از یه گوشه برو دفعه دیگه هم حواستو جمع کن!!!!
خداییش من فکر میکردم همه پلیسا بدجنس و سخت گیرن اما دیروز که یه پلیس مهربون دیدم بسیار مشعوف شدم
ارسال شده در آدم برفي | 28 Comments »
هر انقلاب بزرگی همیشه فرزندان صالح خود را به کام میکشد….
پ.ن 1: این جمله از یه نویسنده معروفه که من اسمشو نمیدونم اگه کسی میدونه بگه، من ممنونش میشم.
پ.ن 2: یه دوستی میگفت کار عاقلانه اینه بریم هممون به احمدی نژاد(بخونید….. استغفرلله) رای بدیم تا انقدر مملکتو به گند بکشه که همه مردم حتی طرفدارای سرسخت نظام یکی بشن برا آزادی و هیچکس هیچ شکی نداشته باشه!!!!!!
دو روزه دارم فکر میکنم عجب حرفی زد ها…….
ارسال شده در اجتماعی | 30 Comments »
یادمه بچه مدرسه ای که بودیم این موقع سال هر چی به بیست و دو بهمن نزدیک می شدیم ذوق و شوقمون بیشتر میشد،با چه شوقی تمام در و دیوار کلاس رو کاغذ رنگی میزدیم که کلاسمون از بقیه قشنگتر بشه،با چه عشقی از ته دل فریاد می زدیم دیو چو بیرون رود فرشته در آید…..چه کودکانه!
بابام با چه افتخاری تعریف میکرد وقتی با مردم ریختیم فرمانداری رو اشغال کردیم از دیوار اتاق مهمات بالا رفتم یه تفنگ ازونجا برداشتم و باش یه سربازو تهدید کردم و بعدها هم تحویل دولت دادم و مامانم میگفت منم اون روز بچه بودم و با خونوادم اونجا بودیم و چقدر اون جوونو که از دیوار بالا رفته تشویق کردیم و اون موقع من برق اشتیاقو تو چشماشون می دیدم!!!
.
.
حالا این روزا بابای من و همه ی باباهای شجاع سرزمینم که روزی با عشق ،تمام انرژی جوونیشونو تو این انقلاب ریختن مغموم و افسرده یه گوشه میشینن و نه تنها ازاون هیجان و برق چشمها خبری نیست بلکه فقط گاهی میگن اشتباه کردیم……خیلی اشتباه کردیم….
.
.
این روزا بهمن خاک گرفته…بازم انگار همه منتظرن و با خودشون زمزمه میکنن دیو چو بیرون رود…اما ایندفعه با یه دیو طرف نیستیم با هزار دیوهزار سر طرفیم!نسلی که اون موقع انقلاب کردن حالا شکسته و خسته ان ،ما موندیم و این همه دیو،ما موندیم که یه نسل سوخته باشیم، که تو یاد و خاطره تاریخ ثبت کنیم اینهمه مظلومیت رو…به خدا حسین هم الان داره برا مظلومیت ما اشک میریزه…
ما موندیم که فقط موهامونو ژل بزنیم سیخ سیخ کنیم رپ گوش بدیم بلوتوث بازی کنیم ودنبال یه مواد فروش با انصاف باشیم!ما موندیم که روزا تو کوچه ها فال رو دونه ای هزار تومن بفروشیم وشبها از ترس مرگ تو کارتونا بخوابیم وبه شکم گنده ها گل بفروشیم!
موندیم که دخترامونو با غیرت تمام بفروشیم به عیش شیخ نشینای دبی،موندیم که به جرم روزه خواری تو ملاء عام شلاق بخوریم موندیم که از پس حلقه های دود و خماری و نعشگی گاهی هم به آزادی فکر کنیم…
موندیم که صدای زجه های فقر از در و دیوار شهر تا مغز استخونمونو بسوزونه هنوز نگاه معصوم کودک آدامس فروش که از سرما قرمز شده بود جلوی چشمامه ،موندیم که روزی صد تا روزنامه کاریابی رو زیر و رو کنیم و گاهی هم نیم نگاهی به تیتر قیمتای نفت و دلار بندازیم و افتخار کنیم که ایران عزیزمون از بزرگترین ذخایر نفت جهانه!
وای خدای من …ما صبورترین نسل تاریخیم…ما جاودانه میشیم ، مگه انیشتین و هیتلر و استالین و ادیسون تو تاریخ نموندن؟ما هم یه جور می مونیم به نام نسل سوخته!
حالا بیست و دو بهمن شده سالروز تداعی بزرگترین حماقت نسل گذشته…پدر مادرای ما؟ اما اونا که با عشق و امید به آینده ما، رفتن جنگیدن و در راه این انقلاب خون دادن چرا حالا هر روز دارن ذره ذره جون کندن این آینده رو با چشماشون میبینن؟؟..
نه..
گناهکار واقعی اون کسایی هستن که این انقلاب و این سرزمین و این ملتو عین خودشون به لجن و کثافت کشیدن…..

ارسال شده در اجتماعی | 40 Comments »